X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

دوشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:38 ب.ظ

ای دی اس ال برقرار شد و من تازه دارم می فهمم اینترنت یعنی چی خدا کنه روزی برسه که توی کشور ما هم سرعت اینترنت د رخد آبرومندانه ای برای همه به وجود بیاد... 

دخترک خوابیده و الان بزرگترین نگرانی من اینه که چرا به جز دو تا دندونی که ۴ ماه پیش درآورده دیگه تا حالا دندون در نیاورده با وجودی که مصرف لبنیات و مواد کلسیم دارش هم مناسبه . 

کماکان زندگی عادیه و بدون هیچ اتفاق عجیب ناراحت کننده یا خوشحال کننده ای می گذره پسر دایی م که می خواستیم با دایی اینا دعوتشون کنیم خونه مون بچه دار شدن یه دختر و گفتن اسمش رو می گذارن دیانا... 

هنوز نرفتیم دیدنش چون گویا کمی مشکل زردی داشته و بیمارستانه ... راستش من به خاطر تجربه ای که داشتم می گم نقش تغذیه در زمان بارداری بسیار مهمه برای سلامتی مادر و بچه... 

من خیلی رعایت م یکردم نکات تغذیه ای رو بیشتر مواد غذایی رو بخار پز می کردم و ماهی و میوه خیلی می خوردم ... خدا رو شکر دخترک اصلا مشکل خاصی نداشته تا حالا ... 

برادر همسری هم اومد و برای ترم تابستانی برگشت تهران یه روز هم دعوتشون کردیم و با هم رفتیم بیرون برای شام خوش گذشت یه روز هم که خودش تنها نهار اومد خونه مون 

عروسی دختر عمه م هم بود که برادرش نیومد تو عروسیش گفته بود مرخصی ندارم و این حرفا اما آخه برادر بزرگ بود و قبلا هم برای هر مراسمی می اومد و اینا هم پدرشون فوت شده خلاصه خیلی کسل بودن همه شون اما عروسی مرتب و منظمی بود . 

ر.ز بعد که جمعه باشه عروسی دختر عموزاده همسری بود... می گفتن دختره از اون هر جایی هاش بوده نمی دونم راست و دروغش رو اما خب عروسی مختلط شد و یه عالمه پسر و دختر و زن و مرد ریختن اون وسط دختره هم از اول تا آخرش وسط مجلس بود و می رقصید همه هم پچ پچ می کردن و تازه آخرای مراسم فهمیدم همه اونایی که اون وسط می رقصیدن یه زمانی با دختره ریختن رو هم و بیشتر دلم برای داماد بینوا که اون وسط قر می داد کنار دوست پسرای زنش سوخت... خلاصه عروسی مختلط شد و من بینوا که بعد ا زمدتها برای اولین بار حسابی به خودم رسیده بودم هی مجبور بودم رو بگیرم و با انواع و اقسام حرکات آکروباتیک مواظب دست و پا و مو و... باشم دخترک هم که خواب بود خونه مامان جا گذاشتمش...