X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 12:18 ق.ظ

صدای آشنا

دخترک رو دیروز گذاشتم پیش مامان و رفتم دانشگاه سر زدم راستش چشمم آب نمی خوره چون لحن صحبتشون متمایل به منفی بود اما حس خوبی بود با برادر شوهرم رفتم و اونجا راهمون از هم جدا شد رفتم پیش شکو دوستم تو آزمایشگاه فیزیک کلی پله بالا پایین کردم رفتیم پیش رئیس دانشگاه و رئیس دانشکده علوم اینقدر این دوست منو تحویل گرفتن کمی حسودیم شد می گفتن ارشد تجزیه جذب می کنن برای آزمایشگاه حالا نه که همه کارشناس آزمایشگاههاشون ارشد هستن!!!!چند تا ا زهمکلاسیهای قدیمی که همه اونجا داشتن ارشد تجزیه میخوندن رو دیدم و فهمیدم شانسم چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر زیاده!!!!!!!!!! 

امروز هم بعد از ۷ سال زنگ زدم به یکی از دوستای همکلاسی دانشکده م که شیرازی بود فکر کن بعد این همه سال صدای منو شناخت کلی روحیه م عوض شد یه تصمیمات کبرایی(!!!!)گرفتم دعا کنین بتونم عملی کنم . 

دیروز یه نمایشگاه مبل هم رفتم و یکی از بچه های سال بالایی شیمی که با عموزاده همسری وصلت کرده رو دیدم همسری می گفت انتظار داشتن ما بپریم تو بغل هم میگم عزیزم من فقط یه ترم تجزیه تکمیلی داشتم با گروهشون...