X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

پنج‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 01:24 ب.ظ

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

وقتی تو نیستی

نه هست هایمان چونان که باید است

نه بایدهایمان...

امروز سومین سالگرد عروسی من وهمسرمه و طبق قانونی نانوشته باید شاد باشیم،به یاد هم باشیم،به هم کادو بدیم ،اما من نمی تونم شاد باشم .نه به خاطر دعوای دو شب پیش و تا پای کتک خوردن رفتن نه به خاطر احساس اینکه دعواو فحش و قهر برای همسری عادی شده انگار و قبحش ریخته،نه به خاطر اینکه این روزا با بهونه و بی بهونه بیشتر وقتش بیرون خونه ستو به خونه که می رسه وسط راه رسیدن سرش به متکا خوابش برده... در واقع همه اینا هست و نیست.

امروز تو وجودم رنگ شادی کمه چون هر 6 آبانی یه 7 آبان هم به دنبالش داره و همه 7 آبان ها بوی بابا رو داره....

دلم برای بابا تنگه برای لبخندای شیطنت آمیز روزای قبل از تولدش و عشقی که به کادو گرفتن از نوع جوراب سفید داشت،می گفت هر چی می خرین مهم نیست جوراب سفیدش یادتون نره... و حسرتی بر دل مونده از تولد پارسال که هیچی نخریدیم براش پولامون رو رو هم گذاشتیم گفتیم هر چی لازم داشتی بخر به صلاحدید خودت...

لعنت به این اشکا که امان نمی دن ،لعنت به این روزایی که بی بابا دارن می گذرن

نمی تونم بیشتر بنویسم واقعا نمی تونم


اینم اونایی که قول داده بودم 

۱ 

۲ 

۳ 

۴