X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

دوشنبه 20 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 11:53 ق.ظ

من نمی خوام آدم خوبی باشم می خوام خودم باشم

نمی دونم چرا تازگی ها همه چی رو اینقدر به خودم سخت می گیرم همه ش لبخند الکی می زنم از ته دل راضی نیستم ولی قبول می کنم.همسر ی زنگ زده میگه قول داده فردا لب تاپ منو برای یکی از همکاراش ببره که اونم ببره دانشگاه کنفرانس داره.حالا لب تاپ من پر از عکس و نوشته ست،می گه خب بریزشون روی فلشت. برای من کاری نداره بریزم روی فلش ولی من نمی دونم چرا همسر من بلد نیست به دوستی که این انتظار احمقانه رو داره بگه برادر من مگه تو اون ده کوره ای که تو درس می خونی دانشگاهش یه کامپیوتر نداره که تو باهاش کاراتو انجام بدی؟؟؟اصلا من نمی دونم این همکار از کجا می دونه همسری تو خونه لب تاپ داره؟؟؟همسری اینو از من می پرسه!!!!!!!

همسر من عزیز من به خدا این کار سختی نیست چرا فکر می کنی اگه بگی نه زشته؟چطور اون پیش خودش فکر نکرده زشته من وسایل شخصی و خیلی شخصی یه آدم دیگه رو بگیرم؟

این یکی از رفتارایی که تو این دو سال کم ازش ندیدم وقتی هم اعتراض می کنم صداشو بالا می بره و میگه چه اشکالی داره؟ یا می گه تو آدم خوبی نیستی.....من آدم خوبی نیستم چون انتظار دارم همون طور که من برای هر آدمی یه حریمی قایلم آدما هم این حریم رو برام قایل باشن...

امروز رو اصلا خوب شروع نکردم،اخلاقم بد بود،حالم مساعد نبود،امشب هم مهمون دارم خدا آخر این روز من و به خیر کنه