X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 02:04 ب.ظ

۱-آغاز

چند روز پیش چند تا وبلاگ saveکردم روی لب تاپ(لب تاپی که کادوی همسری بود به من)دیشب که بیکار بودیم به همسری نشون دادم و با هم خوندیم و وکلی خندیدیم به یاد اتفاقای مشترکی که برای ما هم افتاده بود.بهش گفته بودم دوره دانشکده و یه سال بعد از اون هم وبلاگ می نوشتم و دوستایی داشتم.دیشب میگفت بیا تو هم بنویس از هردومون،گفتم اگه بنویسم همه چی رو می نویسم ها!خندید و گفت فقط ا زخوبیام بنویس!گفتم چشم تو خوبی تو ماهی فدات بشم الهی الهی الهی!نشستم از تراویان براش گفتم و از اینکه دهکده م تو خطره!!!گفتم از سر کار که خطADSL داری بیکار شدی به دهکده منم سر بزن!گفتم میخوام امپراطوری بسازم اونقدر خندید که اشک از چشماش اومد گفت میگم یه چند وقته دیگه به پر و پام نمی پیچی(خدائیش هیچ وقت خیلی به پر و پاش نمی پیچم) پس تو فکر امپراطوری هستی بانوی من!گفتم برو خدا رو شکر کن تو این هاگیر واگیر من هستم که کمی بخندونمت..... اینا مقدمه بودن که بگم بعد از یه مدت طولانی میخوام دوباره بنویسم اینجا از اوضاع خودم و همسری و دهکده مون(!) از اختلاف نظرها و از اتفاقایی که برامون می افته 


  پ.ن:اسم همسری رو گذاشته بودم کدخدا ولی همسری گفت از کدخدا یه آدم ظالم توی ذهن میاد گفتم چشم تو که دلت از همه آدما مهربونتره همون همسری بهتره.