X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

پنج‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:12 ق.ظ

در پای تو پیچید ساقه نیلوفر من

تا سال 86 آبان فقط مصادف با تولد مرحوم پدر بود اما درست همان سال دو مناسبت دیگر به آن اضافه شد

6 آبان ازدواج

7 آبان تولد پدر( که آن وقت ها هنوز می توانستم توی چشمهایش غرق شوم)

8 آبان فوت مرحوم قیصر امین پور 

همین می شود که توی این چند روز به ویژه از سال 89 که دیگر پدر برای تولدش کنار ما نبود دست و بالم به هیچ نوشتنی نمی رود نه شاد نه غمگین هی توی ذهنم می نویسم و خط می زنم ... 

1 -وقتی صحبت از انتخاب همسر می شود نمی شود بی گدار به آب زد راستش مهم ترین تصمیم زندگی هر آدمی است برای همین هم بود که من فرار از این تصمیم را به فکر کردن منطقی ترجیح می دادم فرار از مالیخولیای ذهنی که درگیرش بودم اینکه آخرش چه میشود اینکه پدرها و مادرها تا بخواهی ناز بچه شان را میکشند و چه بشود سالی یکبار صدایشان را بلند کنند آن هم من که دردانه بابا بودم...اما قسمت چیز دیگری بود تا من امروز با وجود همه آن تفاوت ها و اختلاف سلیقه هایی که من و همسرم با هم داشتیم همه آن روزهایی که فکر میکردم دنیا برای مان تمام شد و همین فردا باید جدا شویم احساس آرامش کنم و حتی نتوانم به این فکر کنم اگر با او ازدواج نمی کردم زندگیم الان چه رنگی داشت ... لازمه دوام یک زندگی مشترک لزوما حضور بچه ها یا مثل هم فکر کردن نیست یک جایی یاد میگیری صبور باشی و گذشت کنی چون وقتی دو دو تا چهار تا میکنی می بینی عیب هایی که تو تشخیص می دهی نه آنقدر حاد است که بشود یک زندگی را به خاطرش به هم زد و نه آنقدر غیرقابل تحمل که نشود تحملشان کرد. پس صبوری البته از هر دو طرف و اندکی گذشت نداشتن توقع زیاد از همسر (چه زن از شوهر چه مرد از خانم خانه اش) بزرگترین کلید موفقیت یک زندگی است... زندگی همه تان شیرین 

2 - برای پدرها چه می شود نوشت؟ برای سالروز تولد پدری که مدتهاست حضور سبزش در قاب چشمانم خالی ست؟ برای پدری که همه چیز بود و همه کس به نظر شما دختری که اولین رازهای زندگیش را به جای مادر توی گوش پدر گفته شبها تا قبل از رفتن به دانشگاه روی دست پدرش می خوابیده و همه فکر و ذکرش توی زندگی بودن بابایش در کنارش بوده نوشتن از پدر راحت است؟ برای پدری که تمام توقع اش از دخترش برای کادو فقط جوراب بود نه هیچ چیز دیگر؟

دلم خیلی تنگ توست خیلی حتی تنگ دعواها و قهرهایمان ... کاش دنیا کمی بیشتر به ما مهلت می داد...

3 - قیصر امین پور ، شاعر آب و آیینه ، شاعر صداقت ها ... دوستش می داشتم و سنگنین ترین خبری که تا آن زمان شندیه بودم خبر فوتش آن هم در ماه عسلم بود وقتی پای سفره شامی که برای اولین بار پخته بودم توی یک سوییت کنار حرم آقا امام رضا داشتم به جوکی که همسرم چند لحظه پیش گفته بود قاه قاه می خندیدم... یادش گرامی

در کتاب چار فصل زندگی
صفحه ها پشت سر هم می روند
هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم می روند

آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا گاه پنهان می شوند
شادی و غم نیز هر یک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان می شوند

گاه اوج خنده ی ما گریه است
گاه اوج گریه ی ما خنده است
گریه دل را آبیاری می کند
خنده یعنی این که دل ها زنده است

زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گرچه می گویند :شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را

پ.ن 1 : اول می خواستم پاشم برم از کتاب اشعار قیصر یه شعر بیارم بنویسم راستش خیلی سختم بود پا شم برم ( خو چیه شما تا حالا تنبل نشدین؟)

پ.ن 2 : برای شادی روح پدرم و قیصر  امین پور هر کسی دوست داشت یه غاتحه بخونه و یه صلوات بفرسته