X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

چهارشنبه 10 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 09:05 ق.ظ

چه کنم های مادرانه

امروز مثل خانم های خانه دار هوس کرده ام همین اول صبحی چایی دم کنم و کمی به خودم برسم دیشب چند بار از خشکی گلو بیدار شدم و الان به جای شیر سرد هوس چای گرم کردم... دخترک سرما خورده و من هی مراقبم که خودم سرما نخورم چون وقتش رو ندارم... دیشب توی بیدار شدن هام به صدای نفس های منظمش که گوش می کردم دیدم گرفتگی بینی اش خوب شده که خبر خوبی بود و هی قربان صدقه اش رفتم ...

دخترک نزدیک دو هفته است تمام رفتارهایش عوض شده دیگر حرف گوش نمی گیرد دیروز که توی کوچه بود یه لحظه دیدم صدایش نمی آید رفتم دیدم نیست بالاخره با یکی از بچه ها پیدایش شد راستش قبل از این بدون اجازه جایی نمی رفت حتی اگر بیرون بود زنگ را یکی برایش می زد و خودش می گفت میخواهم فلان جا بروم حالا بدون اجازه رفته بود وقتی هم ازش خواستم بیاد بالا تا دارویش را بخورد و دوباره برگردد خیلی راحت راهش را کشید و رفت که این را هم قبلا ندیده بودم ازش... بعد با بچه ها شروع کردند به گل بازی که من مخالفتی نداشتم اما بعد از اتمام گل بازی که هر کدام رفتند دستهاشان را بشورند دختر من بی توجه به حرفهای من دنبالشان راه افتاد و حاضر نبود بیاد داخل خانه دستهاش را بشوره مجبور شدم بغلش کنم و با این حالم پله ها را بالا بیام لباسش را عوض کنم دستهاش را بشورم و دوباره ببرمش پایین که باباش آمد ...دوچرخه ش را برد بیرون در همین حین یکی از همبازی هاش با یه پاکت پفک آمد بیرون اینم بدو از دوچرخه پیاده شد رفت پیشش فکر کردم می خواد چیزی بهش بگه دیدم بدون اجازه دست برده تو پاکتش تا پفک بخوره در حالی که قبلا در موقعیت مشابه به باباش می گفت برام پفک بخر مغازه هم نزدیک خانه مان هست...اینا فقط یک نمونه از کارایی هست که قبلا نمی کرد... نمی دونم اقتضای سنشه و عادی هست یا من جایی براش کم گذاشتم که اینطوری نمود پیدا کرده خیلی عذاب وجدان دارم دیشب که مرتب بیدار می شدم هی دستاشو می گرفتم می بوسیدم نگاهش میکردم

احساس بدی نسبت به خودم پیدا کردم...