X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 11:27 ق.ظ

گذر عمر


دخترک رو پشت من نشسته و من ماشینش شده ام (همزمان تو ذهنم به این فکر میکنم که دیگر دوره خر شدن پدر و مادر ها هم گذشته) گوشی موبایلم را بر می دارد و آهنگی که همه ش از حفظ است را می گذارد که توی این مسافرت به خودش و عروسک هاش خوش بگذرد. با صدای آرام ادای حرکت ماشین را در می آورد .

به شکم دراز کشیده ام و دارم درباره میکرو استخراج امولسیون سرچ میکنم همزمان به اینکه غذا چی درست بکنم و کی سرچ های خواهرم را هم انجام بدهم فکر میکنم. تاول دستهایم اذیتم میکند دیروز 10 کیلو کنگر را با مادر پاک کردیم و همان موقع دستم تاول زد.

دخترک می داند امروز یکشنبه است و مدام رو پشتم بالا پایین می پرد و میخواهد که برایش "دورا" بگذارم (دورا را روزهای شنبه و یکشنبه شبکه Media 1 پخش میکند به زبان فرانسه)

به انبوه صفحه هایی که باز کرده ام نگاه میکنم و به این حس قلنبه شده دم صبح برای نوشتن اجازه داده ام ارضا شود بیچاره...

هفته پیش همینطور بیخود و بی جهت دلم هوای سال آخر دوره کارشناسی را کرده بود. توی تاکسی توی یک مسیر نسبتا طولانی راننده داریوش گذاشته بود و آن صدای اندوهگین بدجور مرا یاد لیلا و سعید می انداخت. و هی دلم میخواست معجزه ای رخ دهد بدانم الان کجای دنیا مشغول چی اند . لیلا را تقریبا می دانم اما سعید.....

هفته پیش رفته بودم دانشگاه سابق پیش دکتر "د" و چقدر دلم می خواست همه کوچه پس کوچه های دانشگاه را بگردم حیف که کلاس دکتر "پ" داشت شروع می شد و باید برمیگشتم دانشگاه خودمان. آنقدر پر از بغض بودم که اگر همانجا گریه ام می گرفت تعجبی نداشت.

پ.ن: وقتی فکرش را میکنم امسال که تیر ماه بیاید 8 سال است ندیده امشان و 7 سال است که لیسانس گرفته ام دلم به حال این زمانهای از دست رفته می سوزد...