X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:39 ب.ظ

من روی صندلی نشسته ام صدای مرغهایی که توی قابلمه دارند می پزند هم می آید دخترک به پاهام  چسبیده و همزمان چند تا چیز می خواهد 

- هانا خیسم کرد ...بغلم بده ...گوشی مامان کجاست ...شیر میخوام - به پشت سرم که نگاه میکنم می بینم همه سفره هایی که داشتیم را از توی کشو درآورده و پهن کرده توی آشپزخانه و یادم می آید چند دقیقه قبل داشت میگفت اینم گله حالا میفهمم منظورش گلهای روی سفره ها بوده. 

سردرد دارم یک سر درد خیلی شدید که خوب هم نمی شود بس که این چند روزه استرس مامان و خواهرها را داشته ام.... 

رتبه ارشدم با وجودی که هیچی نخوانده بودم خوب شده و به احتمال قوی شاید شبانه شهرمان را بیاورم و از ذوق نمی دانم چکار بکنم حال خوبی است حس دوباره دانشجو شدن . 

دخترک دارد با گوشی مامانش عکس میگیرد و من خنده ام می گیرد که با چه دقتی زل زده به صفحه گوشی تا آن چیزی که میخواهد عکسش را بیندازد دقیقا بیاید توی کادر و یادم می افتد عید که با یکی از همکاران همسری رفته بودیم مسافرت دختر ۸ ساله شان قهر کرد که صد ساله شماها به من یاد ندادین با گوشیهاتون عکس بگیرم و من دارم فکر می کنم مگر من به دخترک یاد دادم؟؟؟ 

 


سخت ترین کار دنیا گرفتن بچه از پوشکه دخترک با توجه به گرمی هوا خودش به صورت خودجوش تصمیم به ترک پوشک گرفته و چه بازی هایی که سر من در نمی یاره تقریبا نصف ساعتای بیداریش رو توی دستشویی به سر می بره و توش قدم می زنه ...اگه کسی نصیحتی داره با جان و دل خریدارم