زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

شنبه 23 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 12:47 ق.ظ

در کوه

امروز روز خوبی بود ...گوش شیطون کر......دخترک ساعت ۸ صبح بیدارمون کرد با سر درد ناشی از خیلی فکر کردن مشکل اینجاست که من خیلی بعد از یه دعوا هنوز تو فکرشم در حالی که ممکنه طرف مقابلم حتی حرفاش یادش نمونده باشه....افتادم به جون تمیزی خونه و دستمال کشیذن و جارو و بشور بشور.........تو فریزر هیچی نداشتیم همسری گیر داد با هم بریم خرید سری خونه مامان زدم و اونجا جناب همسر پیشنهاد کوه رفتن با داییم اینا رو داد که قبلا گفته بودن و وقت نمی شد خلاصه بعد از نهار قرار شد ساعت ۳ بریم....نهار رو چیز خاصی نخوردیم یه خورده تخم مرغ و کمی سیب زمینی سرخ شده میوه و چای و کیک بردیم با خودمون خواهری نیومد پیش مامان موند دو تا کوچیکه اومدن (در پرانتز بگم که خواهری ارشد حقوق جزا قبول شد خدا رو شکر و یه عالمه خوشحالمون کرد) دخترک بلا نگرفته خودشو دراز به دراز انداخته عقب ماشین کله ش رو به طرف یکی فشار می ده پاهاشو سمت اون یکی با دختر دایی ها و دایی و زن دایی کلی کوه نوردی کردیم و صحنه های جالب ر***ق****ص کردی با ساز و دهل و بوق بوق ماشین دیدیم و جای شما خالی........روز سبک و خوب و آرومی بود به خصص کوه نوردی که بعد مدتها رفته بودم و فکر نمی کردم اینقدر فرز مونده باشم.... 

پ.ن ۱: یه پر پیاز رو درسته که خود من اگه بخوام بخورمش حداقل با ۵ تا لقمه می خورمش گذاشته تو دهنش نصف لیمو ترش رو فشار می ده که آبش رو هورت بکشه و بعد می گه به به.......اه به به......به به رو هم یاد گرفت دخترکم 

پ.ن۲: دلم می خواد لاغر شم اما از ۶۱ پایین نمیام ....... من دلم لاغری در یک ثانیه می خواد کسی سراغ داره؟به خدا حتی از مجردی م هم کمتر می خورم نمی دونم چرا اینقدر وزنم رفته بالا