X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

جمعه 28 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 05:33 ب.ظ

یا دافع البلایا

پرده اول  

گفتم : من نذر کردم خودتم می دونی که اوضاع مالی شون خوب نیست تازه پیامبر هم گفته اول اقوام درجه یک واجبند... من غذا درست کنم ماشاءالله تو این کوچه همه دستشون به دهنشون می رسه غذای نذری رو باید داد به محتاجش...گفتم من نذر کردم نصفش خیرات برای بابام نصفش نذر برای دخترک...چون امسال تولدش افتاده شب 19 ماه رمضان...قبول کرد.قرار شد یه کیسه برنج رو شب 5 شنبه ببریم خونه شون... دیشب با هم و با مادر همسری رفتیم اونقدر دعامون کردن که خودمم داشت گریه م می گرفت 


پرده دوم 

دو تا از لباسای دخترک سفید بودن و چرک گذاشته بودم تو آب گرم که خوب خیس بخوره دخترک و سپردم به همسری و شستمشون ... توی پاگرد بالا جایی برای خشک شدن لباسا درست کردیم که آفتاب گیره و همونجا هم لباسا رو پهن می کنم این دو تا لباس رو بردم اونجا پهن کنم کمی خاک گرفته بود پاکشون کردم و لباسا رو پهن کردم یه صدای خش خش مثل کشیده شدن صدای پای بچه رو زمین شنیدم از بالا سرک کشیدم دیدم دخترک از در باز مونده هال اومده تو راهرو و روی پله های بی حفاظ و نرده طوری نشسته که هر حرکتی ممکنه به هیجانش بیاره و بیفته پایین توی دلم یا امام رضایی گفتم و در حالی که تموم وجودم می لرزید خودمو بهش رسوندم و تا گرفتمش توی بغلم شروع کردم به زار زدن...و همونجا بی حس روی زمین نشستم ...تا نیم ساعت تو حال حودم نبودم و حتی نمی تونستم دو کلمه حرف بار همسری بی مسئولیتم که می گفت فکر کرده من تو اتاقم و دخترک اومده پیش من بکنم...هنوزم وجودم داره می لرزه... 

نمی خوام بگم تاثیر مستقیم کار دیشب ما بود که این بلا رفع شد و گرنه الان معلوم نبود کجا باشیم ما اما مطمئنم بی تاثیر نبوده و خدا رو شکر می کنم که دخترکم الان سالم کنارم خوابیده 


 

*یه تولد خیلی خودمانی و جمع و جور 4 شنبه برای دخترک گرفتیم که بی تولد نمونه امسال