X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

سه‌شنبه 7 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 02:05 ق.ظ

مالیخولیای نوشتن

تا من باشم دیگه هر چیزی رو به اسم تجربه و کنکاش تو بعضی رمانها به خورد چشم و مغز بیچاره و بد بختم ندم...  

( رفتارش چندان نرمال به نظر نمی رسید. دستش را جالی سیلی گذاشت و بعد محکم جایش را بوسید. چند بار پشت سر هم. فقط می پرسید:« دوستم داری پری؟» و چنان محکم مشتش را به در کوبید که جای چهار بند انگشتش روی در به جا ماند. چشمهایش از شدت عصبانیت سرخ شده بودند. اما من نمی ترسیدم و سرم را در آغوشش پناه داده بودم. صدایش را شنیدم که با حرص گفت:« لعنت به این دست.» بعد مثل مادری که کودکش را بعد از تنبیه ناز می کند گفت:« دردت آمد؟» گفتم:« درد عشق بود»... 

کیفش را زمین گذاشت و وارد پذیرایی شد، سراغ پرده ها رفت. از بخت برگشتۀ من گوشه ای از پارچۀ سفیدی که پشت پرده های توری زده شده بود کنار رفته بود. از همان جا که پشت پنجره ایستاده بود پرسید:« این چرا کنار رفته؟» گفتم:« من نمی دانم.» گقت:«آمده بودی پشت پنجره؟» گفتم:« نه به خدا بهرام» از بس دوستش داشتم و عاشقش بودم هرچه می گفت برایم لذت بخش بود. به سویم آمد . گفت:« پس بگو چرا غذا درست نکردی.» مشغول بودی؟ پرسیدم:« مشغول چی؟» به پنجره اشاره کرد و گفت:« یادت می آید وقتی هنوز نوجوان دبیرستانی بودی ، چه طور دزدانه از پشت پرده مرا نگاه می کردی؟ هنوز هم این اخلاق را داری؟ بگو ببینم داشتی کسی را نگاه می کردی؟ فرید را؟»
هرچه بیشتر حرف می زد، بیشتر عشقش کورم می کرد. بیشتر از شدت تکانهای عشقش تنم می لرزید . بیشتر در آتش عشقش می سوختم. از لحن حرف زدنش، از این همه شدت علاقه اش لذت می بردم.
داد کشید:« پرسیدم چه کسی را نگاه می کردی؟» گفتم:« من اصلاً پشت پنجره نرفتم» پرسید« پس چهار ساعت چه کار می کردی» و نگاهی به دور و بر خانه انداخت افزود:« همه چیز که مثل اولش است. پس نمی توانی بگویی خانه را تمیز کردم و یا غیره . راستش را بگو! آن حرامزداده نامرد را دید؟» و دوباره یک سیلی و بار دوم در طرف چپ صورتم سیلی دیگری حس کردم. اما هنوز عاشقانه نگاهش می کردم و گفتم:« نه به خدا.» موهایم را کشید و گفت:« بگو که فرید را ندیدی» از شدت درد کشیده شدن موهایم جیغ زدم و گفتم:« ندیدم ، به خدا ندیدم» گفت:« دیدی هنوز فکر آنجاست لعنتی!» محکم گلویم را فشار داد. روی زمین افتادم. چشمهایم تار شدند و نفسم بند آمد. صدایش را شنیدم. همان لحظه بود. یک دفعه آتش خشمش فروکش کرد. شاید ترسیده بود که مرا در آن حالت می دید. سرم را بلند کرد. توی صورتم فوت می کرد« پری؟ پری جان. پری؟» قلبم را ماساژ داد و نبضم را گرفت. دوید و برایم آب آورد:« پری جان بیا بخور. بیا عزیزم» و چند جرعه از آب که نوشیدم سرم را در آغوش گرفت و چنان با ولع دستهایم را می بوسید که برای آرامشش زبان باز کردم و گفتم:« نترس بهرام طوری نشدم. فقط نفسم بند آمد.»)

 

هر چی فحش زیر ۱۸ سال بلد بودم نثار خودم کردم یکی نیست بگه آخه تو که دری وری می نویسی یه چیزی بنویس بگنجه کدوم احمقی از کتک خوردن خوشش میاد آخه؟ کدوم مادر مرده بچه پولدار روشنفکر تحصیلکرده ساکن آمریکا ... لا اله الا الله ... کلا منطق در بعضی ها تعطیله . کی از ریختن روغن ماهیتابه یا کلا غذای در حال پخت روی پاهاش می میره جناب  ؟  

جداْ با این اوضاعی که دیدم تصمیم گرفتم نویسنده بشوم نویسنده رمانهای عاشقانه عامه پسند!!!!!!!!! یعنی واقعاْ اینقدر طرفدار داره که می شینن تایپش هم می کنن؟؟!!!


دیشب دخترک بد خواب شده بود و من هم امروز مامان با خواهرا اومده بودن خونه مون بعد از ظهر خواهرا رفتن استخر من و مامان و دخترک خوابیدیم خیلی خواب خوب و راحتی بود ... می خوام بعد از چند سال مایو بخرم برم شنا... دلم تنگ شده برای آب برای اون حس بی حسی که توی آب بهم دست می ده.... 

ای دی اس ال از دست رفت ... باز هم دست دست کردن همسری و گزیده شدن چند باره من از سوراخ اعتماد به کاری که همسری باید توی وقت اداری انجام بده... می دونم که وقت نداره اما وقتی خودش قبول کرد این کارو بکنه با وجودی که من بیکار بودم و پیشنهاد دادم خودم انجامش بدم وقتی مسولیتش رو قبول کرد دیگه باید تا آخر یا انجامش بده یا خیلی محترمانه بگه نمی رسه تا خودم دنبالش رو میگرفتم... تموم شد همه امیدها بر باد رفت و فعلا ای دی اس ال ارزان مخابراتی رفت تا فرصتی دیگر آخه کافی نت ها شرایطشون خیلی سخته توی شهر ما و سرعتش هم به هزینه ای که می خوای بکنی نمی ارزه اما این ای دی اس ال مال شرکت مخابرات بود و شرایط مناسبی داشت... آی دلم سوخت...


بعدا اضافه شد: جهت درمان پس از مسمویتهای مغزی از این نوع تا یک هفته سووشون پیشنهاد می شود