X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

پنج‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:56 ق.ظ

می نویسم

راستش الان دقیقا نمی دونم بعد از این همه مدت چی باید بنویسم و آیا اصلا لازم هست با طول و تفصیل راجع به دردسرها و خستگی های اثاث کشی و دوباره چیدن و تمیز کردن و هی تمیز کردن و سابیدن و یه بچه نو پای ۹ ماهه که به چند جای خونه قبلی عادت کرده بود و تا مدتها اگه از پیشش بلند می شدم هوارش می رفت هوا و حالا هم چشم ازش برداری خودشو به یه چیزی آویزون کرده و با چشمایی که ریز شده داره پشت سرش رو می پاد تو از راه نرسی و از بهشتش دورش نکنی ...  

یا راجع به اعصابی که ضعیف زیر صفر شده از دست بهونه گیری های همسری و گستاخی هاش و بی ادبی هایی که دیگه خیلی راحت تر بیانشون می کنه... 

یا از روز مادر که برای من فقط در اشک و آه و توهین شنیدن گذشت چون مراقبت از دخترک نمی ذاره خوب به کارای خونه برسم و هزار تا ایراد دیگه ای که تا همین پارسال خود شخص همسری مسخره ش می کرد... 

یا از اشکایی که دوشنبه پای ۹۰ ریختم به یاد ناصر حجازی و این دنیای بی معنی و بیهوده... چقدر با دیدن طفلی آتیلا یاد خودم  افتادم .... 

یا از دخترک بگم که وقتی قصه حسنی رو براش می خونم تندی خودشو به گوشی باباش که ترانه حسنی رو داره می رسونه و کم کم داره عادت می کنه خودش بخوابه و از مسواکی که تمیز بوده و داشتیم تو خونه برای تمیز کردن دندوناش به تقلید از من استفاده می کنه و یه مشت عبارت های با معنی و بی معنی رو می ریزه کنار هم و سخنرانی می کنه... عاشق خرما با پودر پسته و گردوئه...تلاش می کنه خودش با لیوان آب و با قاشق غذا بخوره... و کلا یاد گرفته خودشو چطوری لوس کنه برای همه...  

خواهری هم رفته مشهد امشب رسیده اونجا اولین باره می ره

فعلا همین تا بعد