X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

یکشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 01:48 ب.ظ

ماما نانا اوف...

درست یک هفته از اولین جمله ای که گفته می گذره و علی رغم اینکه از دیدن اشکهاش داشت قلبم از جاش کنده می شد انگار دوباره متولد شده بودم... دخترک دستش را به مبل دیوار صندلی و هر چیزی می گیره و می ایسته و اون روز در حالیکه به باباش سپرده بودمش داشتم کارام رو انجام می دادم که افتاد و اشک ریزان این جمله رو می گفت... 

این روزا توی هر وبلاگی که می رم و می خونم رابطه های زن و شوهرا یه چیزی در مایه های نبرد آخرالزمانه..انگار به اجبار دارن همدیگه رو تحمل می کنن دو تا آدمی که بعد از چند وقت زندگی در کنار هم می فهمن به هیچ درد هم نمی خورن... 

کاش زندگی مشترک هم مثل دوستی بود که هر وقت دیدی داری ازش فاصله می گیری از لحاظ فکری کم کم  ازش دور بشی و یه روزی می رسه که ببینی چند ساله خبر نداری ازش... 

دل خوشم به شیرین کاری های دخترک ۸ ماهه ای که توی دنیا فقط از صدای قوقولی خروس می ترسه و از دورشدن ماما... 

با وجود همه کارا و گرفتاری ها مشغول ترجمه رمان هستم همچنان فقط نمی دونم برای بازخوانی ویراستاری و چاپ چه باید بکنم اگه کسی می تونه راهنمایی کنه ممنون می شم...