X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 12:38 ق.ظ

پیدا کردن وقت برای نوشتن تو این هاگیر واگیر بچه داری و خونه تکونی و خونه ساختن و قهر و آشتی های پی در پی واقعا واقعا مشکله... دخترک سرما خورده از باباش گرفته و البته نه بد قلقی می کنه و نه زیاد حالش بده فقط از نوع نفس کشیدنش می فهمم ... 

می خوام یه سنگ بزرگ بردارم امیدوارم علامت نزدن نباشه یه رمان انگلیسی رو می خوام ترجمه کنم حالا کی تموم بشه به شرایط بستگی داره اما به خاطر پدر باید این کارو بکنم چون تنها کسی که علاقه و استعداد من تو یادگیری و ترجمه به زبانهای خارجی رو جدی گرفت و تشویقم کرد پدر بود... 

دارم برای همسری از رقص با گرگ ها حرف می زنم و اینکه تو 10 سالگی خوندمش و چقدر دوستش داشتم و دلم می خواد با همون ترجمه دوباره بخونمش چشماش می افته روی هم و وسط حرفای من می خوابه خوبیش اینه که تا اراده کنه خوابیده برعکس من 

دلم رمان میخواد و وقت کافی برای خوندن مثل قدیم ها... 

پ.ن: جناب رهگذر عزیز که آدرسی هم جا نگذاشته ای نه خیر بنده اهل آنجا نیستم مگر آنجا هم چنین اتفاقاتی افتاده؟ شهرهای کوچک مرزهای غربی به گمانم مثل هم باشند از دم