X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:25 ق.ظ

بازگشت یکه سوار

بالاخره نیمه شبی گیر اومد برای وبگردی .... 

راستش نوشتن البته اگه حس نوشتن نداشته باشی سخت ترین کار دنیاست حتی اگه 14-15 سال کارت نوشتن روزمرگی هات باشه حالا اون وقتا توی دفترچه (که هیچ وقت از این دفتر خاطرات سوسولی! نبود و از این دفتر قدیمی 100 برگای آبی رنگ بود که پشتش نوشته بود تعلیم و تعلم عبادت است) چه بعدها که کمی زندگی ها باکلاس تر شد توی وبلاگ...به هر حال حس نوشتن مهم ترین چیزه...راستش غیر از خونه عمه که به دلایلی جور نشد نصف مهمونی دادن ها و مهمونی رفتن ها تموم شد ... برادر همسری بورسیه قبول شده(نمی گم کجا!) و ما کلی خوشحالیم هر چند مادرش و خوارهاش کلی از دوریش غصه دارن و صد البته منم درکشون می کنم اما خودش سر ازپا نمی شناخت چون رشته مورد علاقه ش بوده و یه سال پشت کنکور مونده بود... بالاخره بعد از 5 سال حکم رسمی آقای همسری با امضای مدیر کل بانک ... اومد و ایشون در کمال تعجب لازم ندونسته بود که شیرینی بخره بیاره بعد هم مبلغی پول به عنوان کادو به من داد که اونم امروز ازم قرض گرفت!!!!!! 

خوشبختانه کل اون چیزی که تو ذهنم بود رو گفتم برای کابینت آشپزخونه و کلی می ذوقم...دیگه چیز زیادی نمونده برای 10 اسفند نوبت درست کردن نما داریم 15 اسفند سفید کاری احتمالا بعد از عید کابینت و یه سری خورده ریز دیگه ...  

فرشته بیماری (مگه بیماری هم فرشته داره؟) پرهاش رو کشیده رو عمه هام  یکی افسردگی گرفته یکی سی سی یوئه به خاطر قلبش یکی هم تهران عمل داره 

توی این دنیا در حال حاضر بیشتر از همه دلم برای مادربزرگ پدریم آی می سوزه آی می سوزه...عمق این دل سوختن از وقتی بیشتر شد که چند وقت پیش توی یه فیلمی دیدم دختر 5-6 ماهه مامانش توی حیاط خونه بود به شکم چرخیدصورتش به متکا گیر کرد و نتونست برگرده به پشت خفه شد اونقدر گریه کردم که حد نداشت حالا فکرش رو می کنم بینوا توی دو سال دو تا پسرش درست عین هم از دستش رفتن و کسی رو هم نداره غمخوارش باشه وقتی میاد خونه مامان بهشون سر بزنه و می رم دیدنش و گریه کردنش رو می بینم دلم کباب می شه


امروز واکسن ۶ ماهگی فسقلی رو زدیم...بله درست حدس زدید خانوم خوشگل مهربونم بازم مامانی رو اذیت نکرد و به همون شیوه قدیمی تا اومد تو بغلم آروم شد و دیگه همه از تعجب مونده بودن... قربون برم خدا رو...معروف ترین دخترک ۶ ماهه شهر ماست سفید برفی