زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:46 ب.ظ

زبل خان همه جا...

روزای خیلی شلوغی رو دارم می گذرونم... دیروز بعد از مدتها رفتم آرایشگاه مدل موهام رو عوض کردم هنوز موندم برای رنگ یا مش چکار کنم... 

کلی برنامه داریم که باید پشت سر هم انجام بدیم پسر عمه م دماغش شکسته باید بریم عیادتش... پسر دایی م رفتن خونه جدید... دوست همسری هم ازدواج کرده هم خونه جدید رفته... باید خان دایی و پسرا و عروسهاش رو دعوت کنم...انتخاب رنگ کابینت آشپزخونه خیلی سخته منم دلم م یخواد قهوه ای سوخته و تو این مایه ها باشه همسری می گه روشن خوبه... از طرفی برای خونه جدید می خوایم به جای شوفاژ از پکیج استفاده کنیم که البته نمی دونم جواب گوی طبقه بالا که برای خودمونه و حدود ۱۶۰ -۱۶۵ متره هست یا نه.چون پنجره ها رو دو جداره استفاده کردیم گویا گاز کشی کمی خطر داره و شوفاژ هم هر کی داره میگه هزینه ش خیلی بالاس و با توجه به شرایط جدید نمی صرفه... 

خونه پدر همسری و برادرش هم جمعه دعوت بودن خونه ما و همه چی عالی بود جز اینکه خواهرای همسری از دست جاریم عصبانی شدن چون خونه مامانش که سفر حضرت عباس داشت و از خونه ما رفت خیلی جدی ما رو دعوت نکرد البته بیشتر اونا چون چند بار به من گفت... خب منم نم یتونستم برم که اگه به اونا هم جدی تعارف می کرد شاید با هم می رفتیم...حلاصه حسابی از دستش شاکی هستن و خدا ختم به خیر کنه....