X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:06 ب.ظ

یک لحظه تا ...

همسری پرسیده بود در مورد طلاها...درست نمی شن چون در واقع خورد خورد شده بودن... 

غیر از رنگ یکی از دستبندها و حلقه ازدواجم که برگشت ...بقیه شون نصف شدن از وسط...گفته بود خیلی از ارزششون کم نشده و می شه فروخت یا تعویض کرد...بیشتر از همه دلم به حال دستبندی سوخت که اولین سالگرد تولدم بعد از آشناییمون همسری بهم کادو داده بود...گریه کردم نه برای حدود ۴ تومن طلایی که نابود شد برای نابودی خاطره های قشنگی که داشتم...عین آدمای دیوونه در حالی که دخترک بد خواب شده بود و داشت منو نگاه می کرد سر خودم داد کشیدم که دخترک به خودش گرفت و حالا گریه نکن کی گریه بکن...از دیروز تا حالا مدام نوازشش می کنم و به خودم لعنت می فرستم که چرا این کارو کردم... 


این روزها بی خودی یاد دنشگاه و روزای خوش خوابگاه می افتم نمی دونم چرا بیشتر از همه دلم برای مریم تنگ شده نه آدرسی نه شماره ای ...وقتی مادرش با یه عالمه مربای تمشک و نون محلی از نکا می اومد دیدنمون و یادش بود کدوممون از چی خوشمون میاد برامون آش می پخت و کنارمون می موند مامان همه مون می شد و بهمون می رسید...دلم برای فاطمه برای مهدیه برای مرضیه که همیشه خدا هول بود و سکینه تنگ شده..برای نجمه با اون لهجه شیرین مشهدی...کاش دفتر زندگی آدما یه فلاش بک داشت کاش.... 
پ.ن:دلم مربای تمشک با نون خانگی می خواد