X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

چهارشنبه 8 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:09 ق.ظ

پر از خاطرات ترک خورده ام

این رادیو 7 بدجور گیر داده به خاطرات ترک خورده من امشب... ناصر عبدالهی...تو ای پری کجایی...روز مبادا... 

فوبیای زندگی من مرگ پدر بود ... دبیرستان که می رفتم شبا بیدار می شدم می رفتم بالای سر بابام نفسهاشو چک میکردم... اگه بالا پایین شدن پتو رو تشخیص نمی دادم دستامو می ذاشتم جلوی بینیش گرمای نفسش رو حس می کردم و بعد بر می گشتم سر جام میخوابیدم... 

امشب بعد از چندین ماه بالاخره باز همونی شده بود که می شناختم و فکر می کردم اشتباه کردم در مورد شناختنش....گفتم بهش انگار تو هم با خدا کورس گذاشتین صبر منو اندازه بگیرین...گفتم نشستین هی بلا سرم میارین ببینین تا کی تحمل می کنم؟...گفتم و جواب شنیدم بعضی جوابا روبهش حق می دادم و بعضی ها رو نه اما در کل بعد از این همه مدت دوری-در حالی که کنار هم زندگی می کردیم- خوب بود.خسته بودیم هر دو اما بازم این خاطرات لعنتی رو نمی تونم فراموش کنم...یه برنامه داره شبکه 4 به اسم روی خط باشید برنامه حالت مشاوره داره امروز یه درس ازش یاد گرفتم خیلی به کارم اومد...وقتی می خوای جواب یه نفر رو بدی همون لحظه جواب نده تا 5 بشمار و همون جوابو بگو ببین چقدر لحن عوض می شه...

پارسال شب 7 بابا افتاد شب اربعین امام حسین...امسال هم می خوایم مراسم سال رو همون اربعین بگیریم... 

دخترک سرما خورده بدون تب داروی خاصی هم نمی شه بهش داد...طفلکم نه گریه میکنه نه بهونه می گیره فقط با چشمای بی حال نگاهم می کنه و لبخند می زنه...