X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 01:46 ب.ظ

۶۶

انگار آسمون یادش افتاده پائیزه و باید بباره... 

دخترک خوابه امروز تا شب تنهاییم چون همسری می ره دانشگاه بعد از کار...خواهرم زنگ زد گفت میام پیشت بعد از کلاس دانشگاه آخه دانشگاهش به خونه ما نزدیکه.قراره بریم کاشی و سرامیک ببینیم پس فردا...نویت واکسن سفید برفی هم همین روزاست... 

یاد روزی که واکسن دو ماهگی ش رو زدیم می افتم همه ش...خانم که واکسن رو زد گفت پاهاش رو قنداق کنیم تا تکون نخوره و دردش نگیره جای واکسن اومدیم خونه مامانُ بهش قطره استامینوفن دادم و بعد مامان قنداقش کرد عصری که بازش کردیم و بیدار بود اونقدر خندید و داد زد که همه مون روده بر شده بودیم آخه نی نی های دختر و دایی و دختر خاله م تب کرده بودن و ۲-۳ روز با بی قراری و گریه مدام اذیتشون می کردن... 

اما این گل کوچولو من موندم چرا اینقدر آرومه اونقدری که گاهی دلم براش می سوزه که اینهمه صبوره...


 

زندگی های خیلی پر تنش شده و صبر آدما کم... داشتم به اون قدیما فکر می کردم که چقدر با هر چیز ساده ای شاد بودیم...رفتم یه جایی رو خوندم از یه قسمتی به اسم یادداشت روزش خوشم اومد خیلی جالب بود برام.