X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 11:17 ق.ظ

این شبای بی قراری مال من

نوشتن از همه اتفاقایی که دور و بر آدم می افته خیلی مشکل شده برام با بزرگتر شدن دخترک و عوض شدن نیازهاش باید وقت بیشتری رو باهاش بگذرونم. 

ما همچنان مشغول ساخت خونه ایم همسری همچنان آتش زیر خاکستره منم در حال دیوانه شدن به خاطر خیلی از چیزا محرم داره میاد و یاد محرم پارسال داره بدجوری اذیتم می کنه شب تاسوعا توی هیئت مامان می دونست که من از ته دلم هر چی بخوام از عباس(ع)بهم می ده ازم خواست یا شفای بابا رو بگیرم یا ...دعا کردم برای بابا ...حالش مساعد نبود می دونستم و می دیدم که مساعد نیست ازش خواستم یا شفاش بده یا نذاره بیشتر از این رنج بکشه یه ماه بعدش.... 

نمازهای بی حال و حوصله و یکی بود یکی نبود نمی دونم بیشتر نتیجه زندگی با آدمیه که سر هر مسئله ای که ناراحت می شه شروع می کنه به بد و بیراه گفتن به خدا و امام و پیامبر که دلمو سخت و سیاه کرده یا نتیجه ناامیدی من از اعجاز خدا؟ چرا راحت کتک میخورم و ول نمی کنم برم؟ چقدر دلم برای نگاه های پر از غم مامانی می سوزه برای خودم برای زندگی خانواده پدری که نمی دونم به خاطر چی بر باد رفت و عاقبتمون به خیر نشد...دلم برای پدر تنگ شده دیشب خوابش رو دیدم و یادم نیست کجا بودیم و چی گفتیم

سرم رو گرم کردم به خریدن کتاب پارچه ای برای دخترک و کمی محض خالی نبودن عریضه خواندن درس و دعا برای خواهرم که آزمون وکالت داده و چه خوب می شه اگه قبول بشه...و با سی دی های کودکانه ای که بیشتر به خاطر خودم خریدم تا دخترک...  

بالاخره رفتم پیش دکترم با خواهری رفتیم این دکتر رو توی شهر همسایه مون(!) پیدا کردم بر حسب اتفاق و از اول ازدواج برای چک های ۶ ماهه پیشش می رفتم و خودش هم منو عمل کرد توی شهر خودمون هم متخصص هست اما یه چیزی توی دلم اون روز که رفته بودیم به شهر همسایه گفت برو پیش این دکتر...خیلی با هم دوست شدیم رفته بودم برای معاینه و اوضاعم رو به راه نبود درست بعد از زایمان به همسری گفتم بیا بریم دکتر گفت :((لطفا تا تموم شدن کار ساخت خونه دور مریضی و دکتر رو خط بکش و اگه دردی هم داری تحمل کن!!!)) این ایده رفتن با خواهرمم هم به ذهن معیوبم بس که پر مشغله ست نرسید تا چند وقت پیش که دیدم همسری که داره تو همون شهر همسایه ارشد می خونه خب منم با خواهری برم(چه فسفری سوزوندم من!) حالا بعد از اینکه رفتیم و دکترم کلی دعوام کرد که چه وقت اومدنه جلوی مامانم اینا می گه من که بهت گفتم همون وقتی که خونریزی پی در پی داشتی باید می گفتی مرخصی بگیرم ببرمت دکتر!!!!!!!!!!!!!! 

در اولین فرصت چند تا عکس جدید از دخترک می ذارم