X
تبلیغات
زولا

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

سه‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:03 ق.ظ

شهر ماتم زده

اینجا چرا می تابی ؟ ای مهتاب ، برگرد
این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست
.

.

.

بده...بدبد...چه امیدی؟چه ایمانی؟

کرک جان!خوب می خوانی

من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد

چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش

بخوان آواز تلخت را

ولیکن دل به غم مسپار

کرک جان بنده دم باش

..............

اینا رو خواهرزاده لیلا آخر کتاب منطق الطیر برام نوشته بود تو روزای سردرگمی......روزای فارغ التحصیلی لیلا و تجزیه


دیشب بالاخره اون دوست همسری که گفته بودم یه خورده زیادی آن تایم هستن اومدن خونه مون دیدن دخترک بعد از ۳ ماه...از حق نگذریم(به همسری هم گفتم)این دوستش تو هر چی کارش می لنگید کوچولوش رو خوب بارآورده بود از هر چی بچه ۲-۳ تو این مدت دیدم مودب تر و خوش برخوردتر  و در عین حال خوش سر زبون تر بود...اینا هم گفتن دخترکم شبیه خودمه 

راستش از بین تموم بچه هایی که دیده بودم فقط دختر داییم کپی مامانش بوده انگار زن دایی رو در ابعاد کوچیک می دیدم همه ش می گفتم یعنی می شه بچه منم اینقدر شبیه خودم باشه چون معمولاٌ بچه ها تلفیقی از پدر و مادرشون هستن و حالا هر کی دخترک رو با چشمای تیله ایش که کم کم دارن سبز(یا آبی) می شن می بینه میگه شبیه منه... 

دخترک می خنده منو کاملاٌ می شناسه و صدامو از هر جا بشنوه به سمتش بر می گرده تمام سعیش رو می کنه که به شکم برگرده از ورزش به شدت لذت می بره...دیگه لب به شیر خشک که گاهی اگه مهمون داشتیم و کارم گیر بود براش درست می کردم و می خورد نمی زنه...به شدت تلاش می کنه بغلش کنیم در حال گریه اگه پیشانیش رو ببوسم آروم آروم می شه ...  

خدایا به حق همه مقدسات به حق همه اونایی که باهاشون و باهات خیلی بیشتر از من اخت هستی و هستن به حق ابراهیم و لحظه های تردیدش به حق تپش های دل هاجر مواظب دنیا و اخرت دخترکم سلامتی و موفقیتش باش...دنیا رو براش شاد بخواه و بنویس...برای همه بچه ها...آمین


 دیروز مرضی اومد و تا دم دمای غروب نشست و حرف زدیم و حرف زدیم رفته بود قم برام سوهان که خیلی دوست دارم آورده بود.این روزا اونقدرتو شهر کوچولوی ما آدم می میره و تصادف و خود کشی و طلاق زیاد شده که حد نداره ... چند وقت پیش یکی از آشناهای نزدیک همسری و خانواده ش خواهر  مریضی داشته از ماهشهر که اونجا زندگی می کنه شبانه اومده بیاد خواهرش رو ببره تهران توی پیچ های خیلی وحشتناک بعد از دشت عباس خودش و ماشینش زیر تریلی له می شن بنده خدا سنی نداشت مجرد بود هنوز...خبر که به خونه شون می رسه خواهره(همین یه خواهرو داشتن) همونجا دق می کنه می میره...من خیلی مردن دیده بودم خیلی شنیده بودم ولی اینکه خواهره اینطوری از غصه برادرش دق کنه خیلی برام غمناک بود همون روز یه ساعت بعد از مرگ برادر...