X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

چهارشنبه 12 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 10:28 ق.ظ

قهوه تلخ

دیروز یکی از دوستام که توی دانشگاه کار می کنه زنگ زد گفت یکی از کارشناسهای آزمایشگاههای شیمی استعفا داده بیا درخواستت رو بده...یه هیجانی افتاده زیر پوستم بیا و ببین یعنی می شه؟؟دقیقا همون کاری که دوست دارم محیط علمی کار آزمایشگاهی. 

زنگ زدم همسری اونم به داداشش زنگ زد که به با جناقش که یه زمانی مدیر گروه شیمی دانشگاه بوده بگه سفارش منو بکنه حالا این باجناقه برادر یکی از دوستای جون جونیم هم هست...حالا چه با پارتی چه بی پارتی اگه بشه سرم گرم می شه و می تونم دوباره برم دنبال درس خوندن. 

هر چند به همسری هم گفتم از عدم همکاریش می ترسم اونم از دیروز گیر داده دخترک رو چکار کنیم و از این حرفا ولی من مطمئنم اگه موقعیتش پیش بیاد و من نرم فرداهای دخترک پر می شه از سوال حتی ممکنه خودش هم سرزنشم کنه از یه طرف هم دلم نمی خواد از اولین حرفی که می زنه و از خیلی از اولین هاش خودم رو محروم کنم نمی دونم خدا...


 

این روزا قلب یخی می بینم و قهوه تلخ بافتنی می بافم برای دخترک و گاهی وبلاگ می نویسم و کمی درس می خونم وشیر وشیرینی و دم کرده رازیانه می خورم  ... همین!


 

روز سالگرد ازدواجمون این طوری گذشت: 

۱-خواهر زاده همسری خونه مون بود دختر خوبیه باز گلی به جمالش که تو این خانواده منو داخل آدم حساب می کنه گاهی میاد سر می زنه بهم 

۲-یکی از فامیلای مادر همسری دستش شکسته و تازه این اتفاق افتاده دارن تصمیم می گیرن برن پیشش و همسری هم انگار یادشرفته امروز یه روز خاصه و فردا هم می تونه بره پیش مریض اصلا هفته آینده بره اما طبق معمول زور دستور مادر همسری به همه چی می چربه  

۳-بحث سر اینه که حالا من و دخترک چکار کنیم بریم خونه پدر همسری تا زن عموش بعد از ۳ ماه بیاد چشم روشنی دخترک یا برم پیش مامانم که مادربزرگم هم اومده و دو بار زنگ زده که چرا نمیای 

۴-طبق معمول نمی تونم با دلیل و منطق راضی کنم همسری رو و می ریم خونه پدرش 

۵-شام سومین سالگرد ازدواجمون قورمه سبزی آبکی هست 

۶-همسری در کمال تعجب من پیشنهاد می کنه امشب رو خونه پدرش بخوابیم و در مقابل تعجب من با اخمی همیشگی کاری می کنه بترسم و بگم بمونیم من لباس نیاوردن برای دخترک رو بهانه می کنم و خدا رو شکر نگار به دادم می رسه 

۷-نگار رو که با ما اومده خونه پدربزرگش می رسونیم دم خونه شون کمی می شینیم پیش دختر و پسر کوچولوی خواهر شوهرم که از عصر سر کوچه تو اون سرما منتظر ما ایستادن 

۸-نه می گم نه می خندم نه هیچی بد جوری احساس خفگی دارم  

پ.ن:چرا برای تو رفتن پیش فلان فامیل درجه ۴و۵ مادرت از بودنمون با هم توی سالگرد ازدواجمون مهم تره؟اینا رو من کجای دلم بذارم؟


 کفش خریدم و کاموا و میل و کتاب بافتنی و سی دی کارتون و دارم فکر می کنم به خریدن مجموعه ها زبان کودکان نه صرفا برای دخترک بلکه چون خودم به دنیای شادی های کودکانه نیاز دارم
 جاریم پشتش درد می کنه دکتر بهش گفته دیسک داره چند روزه خونه مامانشه راستی جاریمم کارمند همون دانشگاهه که اون بالا گفتم ولی چیزی از استخدامی بهم نگفته بود اینم شانس منه شاید یه روز مفصل نوشتم براتون از این همه شانس