X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

دوشنبه 19 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 12:09 ب.ظ

تگزاس کوچولو!!!

من در شهری کوچک در غرب ایران زندگی می کنم...

گاهی جوونی هامون(!)بین دوستا به شوخی می گفتیم شانس ما رو ببین بین این همه قاره تو آسیا بین این همه کشور تو ایران و توی این همه شهر اینجا به دنیا اومدیم...

این فقط یه شوخی بود اما ازیه واقعیت تلخ ناشی می شد...اینکه اینجا توی شهر کوچک ما هنوز خیلبی از رسوم قدیمی و قومی قبیله ای حاکمه رسومی که دست و پای آدم به خصوص دخترا رو برای انجام هر کاری می بست و می بنده.

اگه دختری تئاتر دوست داشت، موسیقی دوست داشت،خط دوست داشت یا هر چیز دیگه دست یابی به اون  براش یه آرزوی بزرگ بود و هنوز هم گرچه شهر بزرگتر شده و امکان دنبال کردن بعضی علاقه های شخصی وجود داره اما دنبال این کارا رفتن شاخک های حساسیت اقوام رو هم به حرکت در می یاره و چشم باز می کنی می بینی کلی تهمت پشت سرت ردیف شده... 

مثلا شاید قابل باور نباشه اگه بگم بزرگترین تابو شکنی ۱۲-۱۳ سالگی من رفتن به تنها کیسوک روزنامه فروشی مرکز شهر و خریدن مجله های مورد علاقه م بوده!! 

پارک رفتن تو شهر ما کوهنوردی های دخترانه بدون حضور بزرگتر و ....هنوز هم بیشتر شبیه شوخیه. 

وبزرگترین و غیر قابل بخشش ترین گناه توی این شهر عاشق شدنه... 

راستش توی هیچ سالی به اندازه امسال توی شهرمون حادثه بد نداشتیم از تصادف و قتل تا خودکشی و...اما اوج اتفاقهای وحشتناک به فاصله کمتر از یه ماه پیش اومد

۱-به یه بنده خدایی بلوتوث عکس نامزدش رو نشون دادن(دقت کنین که گفتم شهر ما خیلی کوچیکه و همه همدیگه رو می شناسن و هر اتفاقی مثل بمب صدا می ده)اونی که این کارو کرده قبلاًًٌْْ دوست دختره بوده و معلوم نیست کی و کجا ازش عکس گرفته نامزد دختره خودکشی می کنه و دختره هم همون روز خودشون می کشه اقوام پسر با اقوام دختر که در واقع اقوام پخش کننده بلوتوث هم بودن سر مزارشون دعواشون می شه و حسابی از خجالت هم در میان اقوام دختر که کتک خوردن به فامیلاشون زنگ می زنن و تو راه برگشت جلوی اقوام پسر رو تو خروجی شهر می گیرن و یکی ازشون با کلاشینکف طرف مقابل رو به رگبار می بنده یکی رو می کشه یکی رو زخمی می کنه خودش فراری می شه و همه اقوامشون تا هفت پشت شبانه در حالیکه نیروی انتظامی براشون کشیک می داده از شهر فرار می کنن با زن و بچه.... 

ادامه دارد....