X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

شنبه 10 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 11:11 ق.ظ

جراحت یا... دیازپام لازم

 

 صبای عزیز باور کن بارها اومدم پیام بذارم برات میام و میخونم شعرهای قشنگت رو ولی هر دفعه که بعد از کلی وقت صفحه وبلاگت باز می شه تازه مصیبت باز شدن کامنت ها رو دارم که چون بازدید کننده زیاد داری و مثل من نیستی که هفته ای یه بازدید کننده داشته باشه یه هوار دقیقه هم اون طول می کشه و تازه بعدش صفحه انگار داره بهم دهن کجی می کنه چون کامل باز نمی شه...ازت معذارت می خوام ولی مطمئن باش میام و همیشه دیدن ها رو پس می دم عزیزم... تو صفحه اصلی نوشتم که از دلت در بیاد


لحظه تولد:

به هوش بودم نیم تنه پایینی بی حس و سنگین بود، صدای ضربان قلبم رو از مانیتور اتاق عمل می شنیدم،آخرین صحنه ای که دیدم دکترم بود که داشت لباس مخصوص می پوشید و بهم لبخند می زد و بعد پرده سبز جلوی چشمام رو گرفت من همیشه از اینکه حین عمل به هوش باشم، از تصور شنیدن صدای پاره کردن یه جایی از بدنم چندشم می شد،صدایی شبیه صدای به هم خورن قاشق و چنگال شنیدم فکر کردم شاید دارن وسایل عمل رو استریل می کنن هنوز!

ساعت دیواری روی 4 و 22 دقیقه بعد از ظهر جمعه29/5/89 بود یه لحظه انگار قلبم رو از توی قفسه سینه م کشیدن بیرون دکترم خندید،صدای گریه نوزادی بلند شد انگار صدا از دورترها می اومد دکتر گفت" صدای گریه دختر کوچولوت رو گوش کن می خوان ببرنش" و گریه کردم بغض 9 ماهه م ترکید بغضی که مدتها روی دلم مونده بود ترکید،بغضی از همه درشت شنیده های این چند ماهه و بعد از سونوگرافی و بی کسی های بعد از فوت پدر و تخت اتاق عمل شد شونه ای که باید می بود تا بغضهام روش خالی بشه...

دکتر و پرستارا هول شدن که این طرف پرده سبز چی شد نکنه حالم به هم خورده باشه که دارم اینطوری نفس می کشم یکیشون سرک کشید و مثل کسی که فهمیده باشه چه خبره دستی به سرم کشید و رفت.

چقدر پرستارا سر به سرم گذاشتن و چقدر شیرینی خواستن... نشون به اون نشون که اگه کسی از شما شیرینی تولد دختر منو خورد اونام خوردن!!!

ساعت از 1 نیمه شب گذشته نشسته م روی پتو کنار گهواره فرشته کوچولوم دستام عنوز بوی زخم گوشت میدن همین چند دقیقه پیش پارچه و تخته و چاقو و گوشتهای تکه تکه شده روی جمع کردم، با وجودی که چند بار دستام رو شستم ولی هنوز بوی گوشت می دن.

پاهام رو دراز می کنم و دست می برم سمت چایی که قبل از شستن لباسای دخترکم ریخته بودم که بخورمش تازه می فهمم نیم ساعت گذشته و چایی یخ زده فلاسک چای کنار لپ تاپ روی زمینه چایی می ریزم پا می شم برم توی اتاق خواب، سر راهم یه سر به آشپزخانه می زنم دوباره دستام رو می شورم پتو از روی دستای همسری که توی هال پای مبل سه نفره روی زمین خوابش برده کنار رفته درستش می کنم و می رم توی اتاق خواب کرم نرم کننده هیمالیا رو میارم و برمی گردم به اتاق دخترک نکردم چراغ خوابی برای اتاقش بخرم در نتیجه لامپ کم مصرف هنوز روشنه میشینم و به هزارتا مسئله ربط و بی ربط فکر می کنم...

کف پاها م مثل پای پیرزنها شده آروم ماشاژش می دم...محمد چی می گفت دیروز؟..."استاد خ شیمی مورتیمر معرفی کرده ...خانم خ... می شناسیش زن داداش؟" می گم یه دختر هم قد من بور و خوش سر و زبون نیست این استاد خ می گه ا..چرا... و من برای هزارمین بار به همسری می گم من و طاهره و مهدیه همیشه شاگردای اول تا سوم بودیم،می گم آلی 2 رو من و طاهره 19 شدیم یکی 11 گرفت و بقیه همه افتادن از دم...

و وقتی همسری با داداش کوچیکه ش که امسال صنایع قبول شده می ره بیرون نیم ساعت یه بند گریه می کنم و یاد حرف یکی از دوستام می افتم که گفت یکی با رتبه 1800 سهمیه مناطق پزشکی قبول شده و من یاد رتبه 1100 خودم می افتم و انتخاب رشته ای که انتخاب رشته نبود در واقع...

امروز صبح توی درمانگاه دیدمش 8 سال همکلاسی بودیم یادمه سر نامگذاری آلکانهای شاخه دار توی دبیرستان همیشه کلی مشکل داشت و سر محاسبه نقطه عطف و حد راست فلان تابع خطی و انتگرال بهمان تابع سینوسی با دختر و شوهرش بود و شوهرش هم بعد از اینکه قیافه من براش آشنا بود همسایه 14-15 سال پیشمون در اومد.رو می کنه به شوهرش و می گه این ه (اسم منو می گه) نمونه ترین همدوره ای ما بود تو درس و اخلاق و معرفت و من به حرف قبلیش فکر می کنم که فوق لیسانس گرفته و توی گمرک داره میره سر کار...و یادم می افته به حرفای خانم دکتر ف که همکلاسی بودیم و با سهمیه شاهد پزشکی قبول شد که به عموش که ردوست صمیمی همسری بوده در جواب تعریفایی که از همسری می کرده گفته"حتی اگه دوست تو بهترین مرد دنیا هم باشه بازم ...ای ما از همه لحاظ تکه"

مرضی که رفته بودم تهران خونه عموش می گفت اونجا بحث تو هم پیش اومده و عموم گفته حیف ه با اون همه استعداد!!!و چه خوب یادمه اون وقتا مرضی می گفت عموم به بچه هاش می گه الگوی شما تودرس خوندن و ادب و شخصیت ه باید باشه آخه اونا معلم بودن و منم بچه معروف!!! حالا پسر بزرگه ش تازه مهندسی شمی رو تموم کرده و دومیه برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی نفت از طرف دانشگاه شریف بورسیه شده رفته آمریکا و دخترش هم رادیولوژی تهران می خونه...

* سر من چه بلایی اومد؟! سر اون منی که اینا می شناسن؟*


و باز یاد خانم ی مدیر مدرسه مون می افتم که یه بار منو کشیدکنار و گفت نصف نامه های صندوق انتقادات و پیشنهادات انتقاد از رفتار معلم ها و مدیر و ناظم و ...با توئه و بعد خندید و گفت تو مگه رئیس شورای دانش آموزی مدرسه نیستی؟امروز تو به جای من برو سر صبحگاه بچه ها حرف بزن

...و من هنوز شیرینی اون روز تو ذهنم مونده.

و هزار فکر اینطوری که اگه بخوام بگم تا صبح نوشتنش طول می کشه و بعد بغض می کنم و اشکهام سرازیر می شه که الان باید چشمم به دست همسری باشه تا خرج ماهیانه م رو بده (با تموم احترامم به همسری که هیچ وقت نمی ذاره از لحاظ مالی کمبودی احساس کنم اما من از این حس بی کاری و تقاضای پول از مردها متنفر  بوده و هستم.خدا رحمت کنه بابایی که این اخلاق منو می دونست هیچ وقت خودش بهم پول نمی داد می داد مامانی که بذاره توی کیفم ...پرانتزش طولانی تر شد!) یا با هزار تا پس و پیش کردن حرفا بهش بگم م یخوام برای اولین بچه مون قربانی کنم و تازه عکس العملش مثبت نباشه و بگه نمی رسیم و داریم خونه می سازیم و من می دونم به خاطر اینه که بچه مون دختره وگرنه اگه پسر بود منم قبول می کردم مادرش قبول نمی کرد و باید قربانی می کردیم.... 

یادم می افته به حرف یه بنده خدایی که میگفت همه تو دانشکده آرزوشونه یه بار با شما تو دانشگاه راه برن و من خندیدم و گفتم از سرتون می افته... 

"آب آئینه عشق گذران است...

و همسری حالا اگه یکی از حرفا یا کارام مطابق میلش نباشه هر جایی باشیم و پیش هر کسی منو سکه یه پول می کنه...یاد پارسال که سر موضوع چشم روشنی بردن برای بچه تازه به دنیا اومده پسر عموی همسری چطوری زن داداشش با همکاری ناخواسته مادر و خواهراش منو ضایع کرد و همسری همونجا جلوی همه بعد از کلی داد و بیداد بهم لقب احمق و عوضی و عقده ای داد و بعد چنان کشیده ای بهم زد که گره روسریم باز شد و افتاد روی شونه هام...و یاد ترم بالاییمون که با گروهشون تجزیه تکمیلی براداشته بودم و یه دختر داشت و یه روز بهم گفت آرزومه دخترم بزرگ که بشه مثل تو باشه پدرو مادرت تو رو چطوری تربیت کردن؟!!! و یاد اون اعتماد به نفسی که همه غبطه ش رو می خوردن و و حالا هر چی می گردم نمی بینمش...  

و یاد.... 

چایی باز یخ کرد... 

آخ دارم دیوانه می شم...


بعدا نوشت۱:می گه جلوی خواهرم میوه بذاری ها.آمپر می چسبونم اما باز از ترس عکس العملش هیچی نمی گم و فقط به این فکر می کنم من کی تا حالا مهمون داشتم و میوه تو خونه بوده و جلوش نذاشتم که این دومین بار باشه؟؟ 

و باز یاد روزایی که از خونه مامان بعد از عمل اومده بودم خونه و قرار بود مادر همسری بیاد مراقب من باشه مثلا و من درحالیکه داشتم دخترک رو شیر می دادم پام رو ستون می کردم و گاز رو روشن می کردم و غذا درست می کردم و روز اول قیمه درست کردم و روز دوم برای اینکه  شب با اون درد جای عمل وشیر دادن به بچه دوباره غذا درست نکنم مرغ زیاد درست کردم که برای شب بمونه و تازه نزدیک غروب مادر همسری منو تنها گذاشت تو خونه(چون همسری سر کار بود و اصلا برای همین مادرش اومده بود که من تنها نباشم آخه ما تا ۴۰ رو بعد از تولد بچه رو خوب نمی دونیم  زن زائو دم غروب تو خونه تنها باشه)و رفت با دخترش خرید و خونه دخترش هم شام خورد و همسری وقت خوردن شام گفت این مرغا تموم نشدن؟؟؟(یعنی چرا دو وعده پشت سر هم مرغ درست کردی اگه کسی بر داشت دیگه ای داره بگه منم روشن شم)

بعدا نوشت ۲:قرار بود همسری برای ظهر از یه کبابی که آشنامون بود و من کبابهاش رو خیلی می دوستم کباب بیاره که زنگ زد و گفت شاگردش خودسوزی کرده و مرده....طفلک کوچیک بود...