X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 09:51 ق.ظ

لیلی نام همه دختران زمین است

خونه مامان بودم که منشی دکتر زنگ زد جمعه بود،صبح،ساعت 10.روز قبلش مامان اینا اسباب کشی کرده بودن و بیشتر وسایل هنوزپخش و پلا بود اینا یه طرف اوضاع روحی به هم ریخته مون هم یه طرف انگار همین امروز بابا دوباره و از نو برای همیشه رفته بود.

منشی دکتر که زنگ زد رنگ من و مامان و آجی پرید گفت اگه می تونم امروز برم برای سزارین چون دکتر فردا و پس فردا نیست و چون سزارین رو برام نزدیک تاریخ زایمان طبیعی که حدس می زدن باشه گذاشته بودن و به خاطر اینکه میوم داشتم دکترم اصرار داشت که حتماً خودش عمل کنه.

تو همین گیر و دار بود که همسری اومد، وقتی شنید بد جور رفت تو هم درست مثل روزی که بهمون گفتن بچه مون دختره ...اومدم خونه شانس آوردم که از قبل وسایل رو چیده بودم تو ساک.

اون روز ختم یکی از فامیلای همسری بود که می شد پسر عموی دامادشون و قرار بود همسری با برادر و پدر و مادرش یرن اونجا... زنگ زد بهشون جریان رو گفت ... هیچکس باهامون نیومد غیر از مامان که با اون شرایط روحی وسایل و دخترها رو جا گذاشت، هیچکس باهامون نیومد حتی خواهر بزرگ همسری هم فقط سری زد و رفت به ختم برسه، که می دونست برادرش چقدر تحملش کمه و جقدر این شرایط براش سخته  و بهتر از من و مامان زبون همسری رو می فهمید و هم حرفی که اون می زد و می تونست همسری رو آروم کنه صد تاش رو من می گفتم  شاید حتی اعصابش رو به هم می ریخت. قرارمون با دکتر 10شب بود و قرار شد بعد از تموم شدن مراسم ختم خانواده همسری هم بیان بیمارستان ... رفتیم و دکتر بی هوشی گفت چون چیز زیادی نخوردم می تونه موضعی بی حس کنه و دکتر اومد و 10 شب شد 4 عصر.چون صبحانه خوردم... 

رفتم آزمایش دادم که خانوم پرستار که کلی هم خانومه و خدا اجرش بده به خاطر اخلاق خیلی خوبش اومد و صدام زد "خانوم ... کجایی خانومی بدو بیا"

رفتم تو اتاق انتظار لباس عوض کردم  فکر کردم مثل دفعه قبله و باید تا 10 شب منتظر بمونم با همین لباس. ترسیده بودم رفته بودم توی روشویی آبی بزنم به صورتم که دوباره اومد و صدام کرد که بدو بیا و دستم رو کشید و یه دفعه دیدم روی تخت توی اتاق عمل هستم...قلبم داشت از جا کنده می شد بدون خداحافظی از مامان و همسری(دنیا هزار اتفاقه دیگه!) مامان و همسری نمی دونستن رفتم اتاق عمل به یکی از پرستارا سپردم به مامان که دم در بود بگه. 

دکتر بی هوشی توضیح داد که بیهوشی کامل خوب نیست و اله و بله و ممکنه خفه بشم

"پاهات رو دراز کن- دستات رو کشیده بذار-کمی خم شو" و بعد انگار نوک یه پر کوچولو توی پشتم فرو رفت... 

ادامه دارد....


 پ.ن:ببخشید اگه بهتون سر نمی زنم سرعت فوق العاده لاک پشتی دیال آپ رسیدگی به سفید برفی(اسمی که خواهرام روی کوچولو گذاشتن) مانع شده...میام ! 

راستی یه مشکل دیگه هم اینکه زبان کی بوردم از فارسی تبدیل شده به عربی از کنترل  پنل هم که می رم درست نمی شه کلافه شدم از بس  پ و چ و گ کپی پیست کردم تازه جای خیلی از حروفم عوض شده کسی می دونه چکار باید کرد؟