X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

پنج‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 01:14 ب.ظ

خداحفظ خونه آرزوها و حسرتهای بر دل مونده مادرم

من هر چی خاطره دارم از این خونه است، هر چی زندگی کردم تو این خونه بوده و حالا از تصور اینکه دیگه در و دیوارهاش رو نمی بینم، دیگه به آژانس نمی گم خیابان شهید رجایی می رم نفسم تنگ میشه.

روی همین ایوانش نشسته بودیم و از رادیو. صدای. آ.م.ر.یکا گزارش لحظه به لحظه کشتی گیران ایرانی در المپیک رو گوش می دادیم،چقدر خوب یادم مونده که بعد از صحبت درباره لیدا فریمان اولین دختر ایرانی که توی المپیک شرکت کرده بود ترانه قشنگی از ویگن پخش شد و من از همون شب تابستونی که ستاره های آسمون مثل ستاره های شبهای کویر انگار صد برابر شده بودن عاشق اون صدای گرم شدم.

همین جا بود که رعنا کوچولوی شیطون با همه اذیت و آزارهاش بزرگ شد کارت شناسایی هامون رو پاره کرد،موچین رو توی سوراخ پریز برق فرو کرد ولی چیزیش نشد،آیینه کوچولوی بابا از دستش افتاد درست کنار چشمای خوشگلش و خدا رحم کرد که به قول قدیمی ها چشماش عیب دار نشد.

تو همین خونه بود که شادی کوچولوی بامزه به دنیا اومد و به زور من و خواهرام اولین چیزی که به زبون آورد نه مامان و بابا و دَدَ که قِپِز(یعنی قرمز!)بود.

تو همین خونه بود که نوشتن رو شروع کردم، اتاق دار شدم،درس خوندم،یه عالمه جایزه علمی و هنری برنده شدم،دعوا کردم،شب بیداری کشیدم،دانشجو شدم،فارغ التحصیل شدم ،جشن نامزدی گرفتم و...

این خونه بعد از سالها مستاجر بودن اولین و آخرین خونه ایه که مال پدر و مادرمه.اون وقتا که تازه این قسمت از خارج شهر رو اختصاص داده بودن به فرهنگیان آموزش و پرورش اونقدر شبیه بیابون بود که اگه اصرارهای پدربزرگ پدر حتماً قید خونه ساختن رو می زد اما خونۀ ما بالاخره ساخته شد و هیچ وقت روزی که سوار ماشین دایی در حالی که تلفن جگری رنگمون دستم بود از کوچه خاطرات بچگی جدا شدیم از یادم نمی ره ما اونجا همه با هم بودیم پدربزرگ مادری،دایی ها،خاله،عمه،عمو همه همسایه و دور هم بودیم.

پدر که فوت کرد بزرگترین نگرانی مادر 40 ساله من دور بودن از اقوام و نزدیکان بود،مادر به علت وابستگی زیادی که ا زهمه جهت به پدر داشت ضربه خیلی بدی خورد،ضربه ای که فقط شلوغ بودن اطرافش می تونست کمی از شدتش کم کنه و مامان پاشو تو یه کفش کرد که دیگه تو این خونه نمی تونه زندگی کنه البته با توجه به سابقه ذهنی بدی که تو این مدت بیماری پدر و بعد هم با خودکشیش روی ذهن همه ما گذاشته بود عکس العمل مامان کاملا طبیعی بود طبیعی بود که دلش نمی خواد مدت زیادی بعد از بابا اونجا زندگی کنه مامان تو تمام مدت بیماری بابا فقط نیم ساعت اونو تنها گذاشته بود و تو اون نیم ساعت بابا که دیگه دلش نمی خواست سربار کسی باشه(حتما همین طور فکر می کرده)... 

شاید بهتر بود مامان رو می بردیم پیش روانشناس اما نشد

حالا خونه عموم که نزدیک خونه دایی ها ،خونه ما و همه است خالی شده و قراره مادرم و خواهرام موقتا یکساله برن اونجا...اما یه چیزی رو مطمئنم اونم اینکه دیگه به خونه ای که اون وقتا تو بیابون ساختیم و حالا شهر تا چند کیلومتر بعد از اون هم رفته،خونه ای که استارت اولین کارش رو مامان با فروختن طلاهاش زد،اولین خونه ای که مال خودِ خودمون بود و اون سالها(70-71)ده هزار تومن قسطش برامون از هر کرایه ای سنگین تر بود(اون وقتا کرایه بهترین خونه تو مرکز شهر حداکثر6هزارتومن بود) بر نمی گردیم...

من هر چی خاطره دارم از این خونه ست هر چی زندگی کردم تو این خونه بوده و از تصور اینکه دیگه در و دیوارهاش رو نمی بینم تفسم تنگ می شه.


پ.ن:خدایا به خاطر آسیه ها ی آفرینشت ازت ممنونم