X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 06:16 ب.ظ

تعطیلات خود راچگونه گذراندید!

پنج شنبه

تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم و از وقتی به طور جدی به این نتیجه رسیدیم یه جور حس عجیب و غریب اومده سراغم راستش تصور بچه دار شدن توی 25-26 سالگی آخرین تصویری بود که 6-7 سال پیش از خودم داشتم اما حالا بعد از 2 سال و چند ماه زندگی مشترک احساس کردیم جای یه کوچولو توی خونه مون خالیه.هم ترس و هم شوق رو با هم دارم سالها پیش تلویزیون یه فیلمی پخش می کرد راجع به زوج جوانی که برای صدا و سیما فیلم برداری می کردن و می رفتن سراغ  زندگی نوجوان ها اسمش "سیاه ،سفید، خاکستری" بود.نمی دونم کسی یادش هست یا نه اما زنه آخرای سریال از اینکه بچه دار بشه می ترسید،ترس از آینده بچه ای که هنوز نداشت اذیتش میکرد.البته این حس ترس قبلا خیلی شدیدتر بود تا اینکه یه یادداشت از منصوره مصطفی زاده توی همشهری جوان آرومم کرد.راست می گفت خود من توی بمباران به دنیا اومدم تو اوج جنگ ایران و عراق و همه کودکیم پر از خاطرات آژیر و زوزه هواپیماهی جنگی و حالت فوق العاده و رفتن و جا گذاشتن بوده...توی دوره ای بزرگ شدم که از روغن و قند گرفته تا شیر خشک و سیگار هم کوپنی بود،نوجوانی ام همراه شد با دوم خرداد 76 و حساس ترین دوره زندگیم توی آزمون و خطاهای پر تنش سیاسی اون روزها گذشت،دانشگاه رفتم ،مبارزه کردم تا مستقل باشم،نه گفتم، غربت کشیدم، تلخی دیدم، ازدواج کردم،دعوا کردم،داغدار شدم و...بزرگ شدم.این سیکل ادامه داره و مسلما بچه من همین دوره ها رو می گذرونه و باید بگذرونه اما از همین حالا براش دعا می کنم که بتونه از مراحل مختلف موفق بیرون بیاد و برای خودم و همسری دعا می کنم بتونیم درست تربیتش کنیم.

امروز با مامان خانم حرف می زدم می گفت مراسم سالگرد ختم شوهر عمه م بوده و اونجا رفتن برای تسلیت.شوهر عمه خیلی جوون بود یعنی برای اینکه از بیماری قلبی فوت کنه جوون بود.عمه مریض بود و هیچ کس فکرش رو هم نمی کرد بعد از شوهرش دووم بیاره چون همه کاراش به عهده شوهرش بود.ضربه بدی خورد ولی حسابی تونست خودش رو جمع و جور کنه حتی از اون زمانی که شوهرش بود هم بهتر شد یه جور خود ساختگی.

امروز عروسی دختر عموی همسری هم هست اما خب ما نمی تونیم بریم چون راه دوره و تازه این هقته اومدیم از اونجا.صبح زنگ زدم خونه پدر همسری و با خواهر همسری کمی حرف زدم اونام برای مراسم آماده می شن.

فردا عروسی شکو جونمه و احتمالا چون مراسم همین نزدیکی هاست اگه هوا خوب باشه و آسمون بازی در نیاره بریم.

یکشنبه هم عیده و تعطیله و عروسی دختر عموی خودمه و باز من نیستم و کلی دارم غصه میل میکنم!

جمعه

صبح جمعه قرار بود بریم عروسی شکو که برادر همسری زنگ زد و گفت می خوان بیان اینجا چون خودش مرخصی گرفته و خانمش هم تعطیله و طبعا چون مقداری از برنامه های ما به هم می ریخت ناراحت شدم اما اومدن مهمون اونم وقتی جایی هستی که آشنای چندانی نداری خیــــــــــــــــــــــــــــلی لذت بخشه قرار گذاشتیم سر راهشون که میان ما هم از عروسی شکو برگردیم با هم بیایم خونه ما.کت و دامن بادمجانی رو اتو کردم و کمی اوشکل نمودم!هوا خیلی خوب بود و راه افتادیم.شکو قدیمی ترین دوست منه 14-15 ساله با هم دوستیم پدرش شهید شده و یکی از حسرت ها ی همیشگیش ندیدن پدره.اونقدر با هم خاطره داریم که نوشتنش به اندازه تموم دفترچه های خاطراتمون وقت می خواد زود رسیدیم چرخی توی شهر زدیم وراه افتادیم سمت سالن عروسی

هنوز کسی به اون صورت نیومده بود و اگه خواهرام بودن می گفتن اینم از بی کلاسیته!!!!!!!!!

مادر شوهر و خواهر شوهر شکو که فهمیدن مهمون عروسشون هستم چون خاله مریم مامان شکو هنوز نیومده بود کلی هوامو داشتن(فکر کنم چشمام داره ضعیف می شه چون خواهر شوهرش رو با خواهر بزرگش اشتباه گرفته بودم از دور و داشتم ضایع می کردم)

راستش دیدن شکو تو لباس عروسی حس عجیبی بهم می داد یه بغض غریبی راه گلوم رو گرفته بود اصلا نمی دونم چرا اینطوری شدم مثل یه مادر که آرزوش عروسی دخترشه و حالا که داره عروس می شه دلش براش بی نهایت تنگ می شه،مثل یه خواهر بزرگتر که از شادی خواهر کوچیکه لذت می بره(هر چند شکو از من بزرگتره)توی اون سالن هیچ کس رو نمی دیدم حتی خواهرای شکو هم که اومدن برای خوش آمدگویی رو هم نفهمیدم چی گفتم بهشون یا اونا دقیقا چی گفتن ...نگاهمون که به هم تلاقی کرد برق رو تو چشماش دیدم و لبخند زد قرارم با همسری این بود که ساعت 4 بریم چون با برادر همسری همون ساعت قرار داشتیم و اگه مسافت دو ساعته رو حساب می کردیم برای اینکه به شب نخوریم باید زودتر راه می افتادیم.شوهرش رفت پیش مردها که تو سالن کناری بودن،بلند شدم رفتم پیشش بلند شد و همدیگه رو بغل کردیم.گفتم چقدر خوشگل شدی عزیزم مثل فرشته ها...

و نشستم کنارش،همه با چشمای کنجکاو این آدم پررو رو که هیچ نسبتی با طرفین نداشت و جای داماد نشسته بود رو نگاه می کردن.مثل لیلی و مجنون نگاه می کردیم،لبخند می زدیم،اشک توی چشمامون جمع می شد و گفتیم و گفتیم و گفتیم...از کری های فوتبالی(اون آبی بود و من قرمز)از نامه هایی که برای هم می نوشتیم از عکسهایی که توی دفتر مشترکمون می گذاشتیم،از دلخوری های گذشته....ما هی حرف می زدیم و متوجه نبودیم اینجا سالن عروسیه اون عروسه و منم مهمون.امگار جفتمون بعد از سالها یه جای دنج و خلوت گیر آورده باشیم برای حرف زدن.

توی چشماش حالت عجیبی بود سر تکون دادم که چی شده.گفت امروز 2 تا مهمون عزیز دعوت کردم یکیشون اومده منتظر اون یکی دیگه هستم به نظرت میاد؟؟فهمیدم منظورش چیه.گفت براش کارت دعوت فرستادم بهش نامه نوشتم..سکوت کرد بغضم را فرو دادم دستش رو گرفتم و گفتم:حتما اومده.

روز بعد از روز عروسیش سالروز شهادت پدرش بود و من می دونستم چقدر دوست داشت اون شب پدرش اونجا باشه.

نگاه به ساعت انداختم و از جا پریدم،تازه مادرش رو دیدم جلو رفتم بغلش کردم بهش تبریک گفتم.اونقدر خوشحال بود من اونجا بودم که نمی دونست چکار کنه منو به مادر شوهرفاطمه و مادر خانم حسن معرفی کرد فاطمه خودش رو بهم رسوند . منو برد پیش عروس هاشون خندیدم و تو گوشش گفتم نصف تهران رو با خودتون آوردین.خندید..فاطمه دوست و همکلاس خواهریه و خواهر کوچکتر شکو.بعد از تبریک به اونا چون اونا هم نوعروس بودن کادوی خودم و مامان رو دادم به خواهر بزرگ شکو از همه خداحافظی کردم.به محض اینکه پام رو گذاشتم بیرون همسری زنگ زد.

توی سرم پر بود از خاطرات ریز و درشت،چهره زیبا و واقعا زیبای شکو که توی لباس عروس  با اون معصومیت قشنگ چشماش درست مثل هصویری بود که از فرشته ها داشتم.همسری فهمید حالم چطوریه اما ازم خواست بغضم رو بخورم چون باید بریم سر قرارمون یکی دو دقیقه بعد برادر همسری،جاری و دختر کوچولوی با مزه شون رو تو جاده خروجی شهر دیدیم.

پیاده شدیم روبوسی کردیم و دخترشون(که اینجا اسمش رو می ذارم ساری)با گریه راه افتاد دنبال ما که با سمنو!و عمو میرم.تو راه مثل اینکه عموی جاری رو دیده بودن و ساری هم از عموی جاری می ترسه و گریه ش به خاطر اون بوده با آب و تاب شروع کرد به تعریف.البته قابل ذکره یه بچه دو سال و نیمه به زبونی حرف می زنه که نصف بیشتر حرفاش رو باید ترجمه کرد و منم تموم مدت مشغول ترجمه حرفاش برای همسری بودم و به این افتخار نائل شدم که منو به اندازه 3 تا آسمون از اینجا تااااااااااا.....(دستاش رو باز کرد که یعنی خیــــــــــــــــــــــلی)دوست داره.رفت پشت نشست و گفت خودم اینجا،عمو و سمنو جلو کمی بعد هم حوصله ش سر رفت از دوری راه و گرفت خوابید.

برنج رو از صبح گذاشته بودم خیس بخوره(از این آقا محسن های قد بلند!!!ولی واقعا قد بلند شده بود و خیلی شکیل بودن بعد از پخت)تا برنج آماده بشه همسری رو فرستادم از یه خیابون بالاتر از خونه ما رستورانی هست که فقط جوجه و کوبیده داره اما با طعم فوق العاده خوشمزه که من حتی به شیشلیک های شاندیز هم ترجیحش می دم کباب بیاره...سالاد رو فوری آماده کردم خیار شور و پیاز(برای آقایون!)رو دو تا دو تا چیدم.شب تا دیر وقت بیدار بودیم،سی دی گذاشتیم،رقص ساری رو تماشا کردیم،حرف زدیم،خاطره تعریف کردیم،خندیدیم و البته ساری چون عصر تو ماشین خوابیده بود بد قلقی کرد و نخوابید خواستم ببرمش تو اتاق خودمون نیومد گفت تو هم باید اینجا باشی.بعد از یه عالمه سر و کله زدن خوابید.

پ.ن:به همسری گفتم خیلی خوش گذشته و اونم گفت وقتی فقط ما و اونا هستیم و کسی اطرافمون نیست خوش می گذره چون همه خودمون هستیم

شنبه

دیروز همسری دو تا مرغ خریده بود امروز می خواستم مرغ درست کنم یه جور خیلی خوشمزه که تا حالا هر کی خورده خوشش هومده به کمک برادر همسری افتادیم به جون مرغهای بینوا و تیکه تیکه شون کردیم اما برادر همسری گفت می خواد کباب درست حیاط به این بزرگی جون می ده برای کباب منم از خدا خواسته کلی دعا به جونش کردم که زحمت غذا پختن رو از سر ما کم کرد.تیکه های مرغ رو شستم توی ظرف در دار آبلیمو،فلفل دلمه و پیاز خورد شده پودر فلفل سیاه و نمک ریختم و مرعها رو ریختم توش در ظرف رو گذاشتم و گذاشتمش تو یخچال.اینجا یه پارک خیلی بزرگ و قشنگ با یه دریاچه داره که برای کوهنوردی و پیاده روی خیلی عالیه و فاصله ش تا شهر 5 دقیقه ست رفتیم اونجا خلوت خلوت بود ساری باباش رو برد و رفت طرف وسیله های بازی برادر همسری برامون چیپس و پفک خرید من و جاری نشستیم روی یه نیمکت هوا خیلی عالی بود و صدای آب آرامش عجیبی به آدم می داد.جاری که خیلی خوشش اومده بود.ساعت 1و نیم برگشتیم.من و جاری با سیخها و مرغها مشغول شدیم و برادر همسری هم نوشابه خرید و دوغ و بساط زغال و منقل رو روبه راه کرد.همسری هم زودتر اومد خونه.

برگشتنی از توی بازار پیاده اومدیم که ساری از یه سری سه تایی عروسک خوشش اومد و منم که از خیلی وقت پیش قصد کرده بودم براش چیزی بخرم با کلی اصرار خریدمش براش.

عصر باهم باز هم رفتیم همون پارکه همسری و باردرش با هم من و جاری با هم ساری هم که توی ماشین خوابش برده بود.خیلی حرف زدیم راجع به همه چی.جاری خسته بود و دلایل خستگیش برای من که زن بودم قابل درک بود از مشکلاتش با همسرش گفت و از یانکه احساس می کنه مثل گل قشنگی بوده که داره پژمرده می شه....می گفت الان که برگردیم خونه و تنها بشیم ولم نمی کنه می گه ها چی می گفتین در مورد ما و خانواده مون می گفتین دیگه نمی گه زنه دلش گرفته دو تا حرف هم به من زده باشه چی؟؟

 دلم براش سوخت اولین بار بود که از مشکلاتی که برای هم به وجود آورده بودیم هم حرف میزدیم،هر چی تو دل ما می گذره و هر احساسی که به هم داریم باز هم زن هستیم و همدیگه رو می فهمیم بهش گفتم مطمئن باشه من حتی اگه ازش بدم بیاد که نمیاد هم هیچ وقت و هیچ جا در موردش بی انصافی نکردم.

شام برادر همسری با اصرار رفت برامون ساندویچ بخره سفارشات بلند بالا دادیم ولی اطراف ما همه جا تعطیل بوده...بازم کباب آورده بودن...(حالا یادش می افتم حالم بد می شه تا چند مدت دیگه نمی خوام حتی اسم کباب رو هم بشنوم)

شب بد گذشت این مدت من و همسری بد جوری رو اعصاب هم هستیم تا نیمه شب بیدار بودم اولش که بغضم شکست و بعدش به خاطر اینکه اگه می خوابیدم صبح با چشمای ورم کرده جلوی مهمونا خیلی زشت می شد و ممکن بود به خودشون بگیرن...

یکشنبه

بیدار شدم،نماز خوندم و دیگه خوابم نبرد.همسری هم بیدار شد و اخلاق اول صبحش نشون می داد که امروز عید نداریم.قلبم مثل تلمبه می زد.من چه م شده چرا اینقدر ازش می ترسم؟؟مشاوره گفته بود اینطوری فقط خودم فرسوده می شم...برادر همسری و جاری بعد از صبحانه رفتن و همونطور که حدس می زدم عیدی ما به همدیگه قهر بود...

پ.ن:ساری وقتی بیدار شد گفت مامان خونه شون چقد اوشگله به بابا بگو برای خودم یکی بخره...نازی

پ.ن2:دارم فکر می کنم با این دعواها و اعصاب نداشتن ها اصلا بچه دار شدن عاقلانه ست یا نه

پ.ن3:کتش می شد،کاش...

پ.ن4:جاری دستور پخت خورشت هویج رو بهم داد و خیلی تعریف کرد وقت کنم درست می کنم میام میگم مزه ش چطوری بود

پ.ن۵:آیلای عزیز از نوشته هات لذت بردم واقعا توی این هوای بارونی و گرفته که جایی نمی شه رفت و توی این خلوت و تنهایی خیلی آرام کننده بودن لحن عاشقانه نوشته هات...بازم مرسی