X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

چهارشنبه 11 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:38 ب.ظ

ill words kill a man

توی دلم دارم میخندم اما فقط نگاهش می کنم دهانم از تندی خیار شوری که درست کرده داره  

 

آتش می گیره اما به زور همه ش رو می خورم و به همسری هم تعارف می کنم.شوهر خواهر  

 

همسری خیار شور نیم خورده روبه ظرفش بر میگردونه.همسری می پرسه خیار شور رو کی  

 

درست کرده؟ میگم به گمانم سمیه...رو می کنم به جاری و می گم درسته؟ ذوق زده تقریبا فریاد  

 

می زنه آره و تموم دستورش رو هم از اینترنت گرفتم.نمی دونم بین خانواده هایی که خواننده 

 

 های این وبلاگ عروسشون هستن آیا رقابتی بین جاری ها وجود داره یا نه اما متاسفانه توی  

 

خانواده ای که من عروسش هستم از بس راجع به عروسهای خانواده حرف می زنن و مقایسه  

 

می کنن رقابت ناسالمی در جهت اثبات خوب بودن(که مصنوعی بودنش به شدت توی ذوق می  

 

زنه)زیبا بودن،خوش تیپ بودن،خاله زنک بودن،کدبانو بودن و...وجود داره اوایل فکر می کردم خب  

 

چون من عروس جدید هستم یه کم طبیعیه اما بعد دیدم در مورد کسی که 15 ساله عروس این  

 

خانواده است هم وجود داره.عروس های فامیل شوهرم مثل دشمن خونی همدیگه هستن به  

 

ویژه  اگه جاری باشن!!بحثی راجع به خوبی یا بدی این قضیه که مسلما نمی تونه خوب باشه  

 

ندارم راستش کلا ذات من با این چیزا مشکل داره من از اینکه دائم توی عذاب این باشم که  

 

چطوری از همه سر باشم حالم بد می شه از اینکه دائم مراقب باشم فلان تیکه از طلاهام رو  

 

یادم  نره  فلان جا بپوشم استرس می گیرم.دلم نمی خواد وارد این بازی ها بشم.دلم میخواد 

 

 خودم باشم خود خود...شاید گاهی به مناسبتی یا بابت تشکرچیزی برای خانواده همسری 

 

 خریده باشم یا ترشی شوری براشون ببرم یا اگه از لباسی خوششون اومده دادم برای خودشون 

 

 اما هیچ وقت تو نخ این نبودم که ببینم جاری بزرگم یا بقیه عروسهای چکار می کنن که من یه پله 

  ازش جلوتر بپرم.اما متاسفانه بقیه به نحو خیلی تابلو وآزار دهنده ای دائم در حال اثبات 

 

 خودشون هستن.یکیش همین ماجرای خیار شور.گفته بودم که خونه پدری مامان خانمم نمی 

 

 ذاشت دست به سیاه و سفید بزنم و یکی از عقده های من(!)که تو خونه شوهر برطرف شد  

 همین عقده شوری انداختن بود.امسال برای اولین بار شانسی خیار شور درست کردم و اتفاقا 

 

 خیلی هم خوشمزه شد منم مثل همیشه سهم خونه پدری و پدر همسری رو دادم و یه روز که 

 

 برادر همسری نهار اومده بود خونه مون چون خوشش اومد کمی ازش رو گذاشتم توی شیشه برد 

  خونه حالا یه ماه نشده جاری برای اینکه خدای نکرده عقب نمونه از اینترنت دستور تهیه خیار شور گرفته. 

بعضی چیزا رو واقعا دلم نمی خواد برای کسی تعریف کنم میارم اینجا می نویسمش شاید خنده 

 

 دار باشه اما جاری من خودش رو در مقابل همه خیلی دست بالا میگیره و همین باعث شده 

 

 رفتارش با خانواده پدر همسری مثل درو از جون ارباب و کلفت باشه یعنی اوایل که می رفتیم 

 

 اونجا اگه ظهر استراحت می کرد بعدش حاضر نبود پتوی خودش رو هم جمع کنه همونطور می 

 

 گذاشت تا یکی از خواهرای مجرد همسری جمعش کنن...منم از این عادتها نداشته و ندارم حالا 

 

 از وقتی ما دور شدیم اومدن رفتنشون به خونه پدر همسری رو با اومدن رفتن ما هماهنگ کردن 

 

 اونجا می شینه چایی درست می کنه سفره پهن میکنه(کارایی که اگه خودشون تنها اونجا باشن 

 عمرا انجام بده)...و خب خیلی تابلو معلومه منظورش چیه و من از این حس لعنتی رقابت 

 

 احساس ناامنی بهم دست می ده و کلا ترجیح می دم وقتی اونا اونجان نریم...راستش تو وجود 

 

 من خصلت هایی که شاید تو بیشتر زنها باشه نیست.من نمی تونم،جون به جونم بکنن نمی 

 

 تونم وقت زیادی صرف آرایش بکنم نه اینکه آراسته نباشم نه ولی سادگی صورت رو بیشتر ترجیح  

 می دم از اینکه مدام در موردم قضاوت بشه آرامش روانیم رو بهم می ریزه،کل سیستم مغزم  

 

هنگ می کنه و به همه چی ارور می ده.

 

این هفته هم سر همین قضایا همسری به من بینوا گیر داد اساسی،خب به من چه که زن داداش  

اون یا هر کس دیگه ای مجلس ختم رو با عروسی اشتباه می گیره؟مجلس ختم رو که نمی شه با  

همون آرایشی رفت که برای عروسی می ری باید سنگین بود و مرتب هر کاری و هر چیزی جای  

 

خودش رو داره.

 

می دونم همسری هم تقصیری نداره تو این جو بزرگ شده و دلش نمی خواد کسی پشت سر  

 

من چیزی بگه اما مشکل اینجاست که ذات من با این چیزا هماهنگ نیست.موندم چکا ردارم  

 

سعی می کنم لااقل توی خانواده همسری باب طبع همسری باشم اما تا سر حد مرگ برام آزار  

 

دهنده ست که خودم نباشم دلم نمی خواد همسری فکر کنه دارم باهاش لج می کنم.

توی این مدت اتفاقای زیادی افتاد که به علت عدم دسترسی به اینترنت از دهن افتاد!!تا حالا راجع  

به خونه جدید چیزی نگفته بودم.اینجا که ما هستیم یه ساختمان ویلایی دو طبقه ست با یه حیاط  

خیـــــــــــــــــلی بزرگ که دو تا باغچه بزرگ هم داره و توی یکی از باغچه ها درخت نارنج و پرتقال  

 

داره ومن مرده بوی بهار نارج منتظر شکوفه های نارنج هستم خونه تقریبا وسط حیاطه و دو تا در  

 

هم در جهات(!)غرب و جنوب داره.طبقه پائین سالن پذیرایی و یه هال کوچیک با آشپرخونه و یه  

 

انباری نقلی و سرویس بهداشتیه و تنها مشکلم اینجا نبود جای مناسب برای ماشین لباس  

 

شوییه و شاید بذارمش توی سرویس بهداشتی پائین.طبقه بالا هم سه تا اتاق خواب خوشگل و  

 

یه هال کوچیک و سرویس بهداشتی.خونه سیستم گاز کشی نداره و شوفاژ کاریه اما موتور خونه  

 

شوفاژ خرابه و جناب مدیر کل هم تذکر دادن که خرج اضافه برای تعمیر موتور خونه نداریم البته جای  

لوله بخاری هست و ما هم در یک عقب گرد جانانه برگشتیم به عصر بخاری نفتی و نفت و از این حرفا!!!

در مورد ماشین هم هر چند من همین اسب سپید مهربونی (پراید سابق)جناب همسری رو  

 

خیلی دوست دارم چون ماشین عروسیم بوده اما به علت اشتیاق فراوان همسری برای ورود به  

 

سیستم ای بی اس و غیره رضایت کتبی خودم رو برای خرید یک دستگاه سمند LX سفید اعلام  

 

نموده و برای دریافتش ثبت نام کردیم حالا هم این روزا با بغض عجیبی می شینم تو پرایدمون  

 

همه ش دلم میخواست آشنایی پیدا بشه بخردش بلکه روزی خودم دوباره خریدمش(حالا هی  

 

بگن مال دنیا دل بستن نداره)

بغض کرده بودم یه چیزی روی دلم سنگینی می کرد یاد سیمین دانشور و سووشونش به خیر  

 

"انگارماری روی دلم چنبره زده بود"اتفاقای چند وقت اخیر+حرفایی که وقت برگشت همسری بهم  

 

زد+همه داد و فریادهایی که تا وقت خواب نثار هم کردیمروی دلم سنگینی می کرد دراز کشیده  

 

بودم وخیلی خیلی جدی به جدا شدن فکر می کردم به اینکه چرا مدام همسری وقتی ناراحت می  

شه م یگه من دیگه مجبورم تحملت کنم و...که همسری اومد کنارم نشست و معذرت خواهی کرد  

و من نفیمدم چطوی ولی بغضم ترکید بدجوری هم ترکید از اون گریه های صدا دار و بلند و همسری  

اینبار برخلاف همیشه که از گریه های من عصبانی تر می شد سرم رو نوازش کرد و اونقدر صبر کرد  

که خالی خالی شدم وخوابم برد.صبح با چشمایی که عین وزغ قلمبه شده بود بیدار شدم چای  

 

درست کردم کمی مطالعه کردم برای ظهر هم خورشت بادمجان که هر دوتامون فوق العاده دوست  

داریم پختم بعد از تموم شدن پخت و پز کنار بخاری دراز کشیدم و کمی شیمی فیزیک خوندم بعد  

 

نشستم پای لپی(این اسمیه که خواهرام به لپ تاپم دادن)کمی که گذشت به سرفه افتادم و  

 

سرم کمی سنگین شد گفتم شاید مال سر ماخوردگیه اهمیتی ندادم سرم گرم بود تا همسری  

 

برگشت امروز زودتر اومده بود و به محض ورود گفت واااااااااااااااااای این دود مال چیه و تازه اون وقت  

 

بود که توی خونه رو نگاه کردم نمی دونم چطوری ولی لوله بخاری از جاش در اومده بود و توی  

 

خونه پر از دود شده بود و نفهمیده بودم.لای پنجره رو باز کردم همسری همونطوری شوکه وسط  

 

حال ایستاده بود و منو نگاه می کرد

 

اشک تو چشماش جمع شده بود با بغض گفت حالت خوبه...اگه طوریت می شد من چیکار می  

 

کردم؟رفتم طرف آشپزخونه و همسری همینطوری هی با خودش حرف می زد:من آخه بدون تو  

 

چکاری می کردم...فکرش هم دیوونه م می کنه من به عشق تو دارم ماشین عوض می کنم هی  

دارم فکر می کنم چطوری توی ماشین می شینی می ری میای اون وقت تو نباشی....خودم هنوز  

تو شوک بودم دستش رو گرفتم و گفتم آروم باش چیزی نشده من خوب خوبم...ولی توی دلم  

 

غوغا بودکمی که گذشت و حالمون بهتر شد غذا رو کشیدم و به شوخی سر به سر همسری می  

گذاشتم:ولی خیلی جالب بود ها،خیلی تراژیک می شد تو بر می گشتی خونه من دیشب حالم  

بد بوده کلی تو بغلت گریه کردم منو خوابوندی ظهر برات غذای مورد علاقه ت رو درست کردم کنار  

 

بخاری دراز کشیدم جزوه شیمی فیزیکم کنارمه و تو میای تو با شوخی های همیشگی(قابل ذکره  

همسری این عادت ماه رو داره که هیچ وقت هیچ وقت تا حالا خستگی سر کارش رو توی خونه  

 

نیاورده و همیشه شاد و سر حال میاد خونه)و بعد صدای منو نمی شنوی فکر می کنی منم دارم  

 

شوخی میکنم میای جلو می بینی...همسری خیلی ناراحت بود مدام می گفت بسه دیگه ...بس کن

ولی تجربه جالبی بود اگه اتفاقی می افتاد از اون اتفاقای تلخ غیر قابل جبران...

حکایت :

یه روز یه پسری که خیلی خیلی زیاد عصبانی می شده میره پیش پدرش و می گه من دیگه خسته شدم از جوش آوردن کمکم کن چکار کنم.پدر بهش یه عالمه میخ و یه چکش می ده م یگه هر بار عصبانی شدی یه میخ توی دیوار پشتی حیاط بکوب.می گذره و پسره هر روز نگاه م یکنه کی بینه یه عالمه میخ رو دیوالر زده خجالت می کشه و به مرور سعی می کنه تعداد میخها کمتر بشن...یه مدت م یگذره می بینه چند هفته ست میخی به دیوار نزده برای تشکر پیش پدره بر می گرده پدر می گه حالا برو از اونایی که ناراحتشون کردی معذرت بخوته و به ازای هر معذرت خواهی یکی از اون میخها رو از دیوار در بیار وقتی اینکار رو میکنه می بینه تموم دیوار سوراخ سوراخه پدرش می گه ببین پسرم درسته که با معذرت خواهی اون میخها در میان اما جاشون می مونه قلب آدما هم مثل همین دیواره شاید بتونی میخ رو در بیاری اما جاشون برای همیشه می مونه..

این رو برای همه مون گفتم مواظب باشیم میخ عصبانیت رو چطوری و کجا می کوبیم گاهی ممکنه حتی زمانی برای جبران هم وجود نداشته باشه

پ.ن:شما هم با باز کردن سایتfacebook مشکل دارین؟