X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

شنبه 23 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 02:04 ب.ظ

خیال ناشناسی آشنا رنگ

اثاث کشی و مرتب کردن خونه به طور طاقت فرسایی بالاخره تموم شد و تقریبا اوضاع خونه سر و سامان گرفته اینکه می گم طاقت فرسا به خاطر اینه که من تا حالا کار سنگین نکرده بودم و برام سخت بود که هر روز پاشم وسیله جا به جا کنم تا اون طوری که دلم می خواد بشه.

اینقدر این مامان خانمی ما دوران نوجوانی و جوانی نگذاشت ما دست به سیاه و سفید بزنیم که الان اینطوری شدم من. این که یه جای قضیه ست فکرکن وقتی من  می خواستم خونه پدری برم سر گاز آقای پدر همیشه می گفت مواظب باش دستت نسوزه و تازه هر چی به مامان خانمی التماس می کردم بذار یه بار ترشی یا شوری بندازم نمی گذاشت می گفت تو بلد نیستی !!!حالا البته به تلافی اون روزا تا دلتون بخواد از هر چی دم دستم می رسه ترشی و شوری درست می کنم و اتفاقا همیشه هم خوشمزه می شن (فکر کن پارسال از زالزالک و نارنگی هم ترشی گرفتم)حالا هم طی یه تصمیم قاطع دلم می خواد شوری گل کلم درست کنم....بس که ازخوردنی حرف زدم بزاقم هی داره تند و تند آب تولید می کنه!

رو به روی ما دو تا دبیرستان دخترانه ست که هر روز صدای شادی و داد و فریادشون به منم انرژی می ده.دیروز هم آقای فرشته نجات زنگ زد دعوتمون کنه بهوونه آوردیم و نرفتیم گفتیم بعدا خدمت می رسیم.خب زشت بود من باید اونا رو دعوت می کردم برای تشکر...دیروز هر چی گشتیم نتونستیم یه کادویی خوب پیدا کنیم چکار کنم؟

ازدواج های شغلی؟...نمی دونم اصلا اسمشون رو چی بذارم اینکه برادر یا پسر یه آدم مهم با خواهر،دختر یا خواهر زن یا ....یه آدم مهم دیگه ازدواج کنه اسمش چی می شه؟؟حالا اگه این آدما هم فکر باشن و روش زندگیشون یکی باشه چندان عجیب و غریب نیست موضوع وقتی جالب و البته غم انگیز می شه که مطمئن باشی یا حداقل اینطوری فهمیده باشی که دو تا آدم مورد ازدواج قرار گرفته(!)کلی با هم متفاوت باشن.راستش از وقتی شنیدم دو عدد درختچه خوشگل روی سرم به صورت عمودی در حال رشد هستن و هر جوری به قضیه نگاه می کنم با هیچ کدوم از مناطق چندگانه مغزم قابل درک نیست.

من یه دوستی دارم که از چهارم ابتدایی همدیگه رو می شناسیم.البته من که می گم دوست فکر نکنین از این دوستای جون جونی اما به هر حال با هم بودیم.خانواده جالبی هستن هم شب قدرشون به راهه هم عروسی های آنچنانی شون همه فارغ التحصیل از بهترین دانشگاهها و همه هم صاحب مشاغل مهم...وقتی شنیدم برادرش باجناق رئیس نهاد نمایندگی ر ه ب ر ی تو دانشگاهی شده که برادر بزرگش رئیس دانشکده علوم اونجاست مغزم ســــــــــــــــــــــــــــــوت کشید.آخه این برادره که خواهرش توی این 14-15 سال برای من تعریف کرده کلا گروه خونیش به این حرفا نمی خوره...باور هم نمی کنم توی این مدت یهو متحول شده باشه این از اساس با مسئله ر ه ب  ر ی و و ل ا ی ت ف ق ی ه مشکل داره و کلا غیر از خودش هیچکس رو قبول نداشت من باور کنم عوض شده یا؟؟؟خب تاسف من به خاطر اینه که 4 روز دیگه که رفتن زیر یه سقف و حرف همدیگه رو نفهمیدن مجبورن به خاطر شرایط اجتماعی همدیگه رو تحمل کنن...

9000دادم نسخه اوریجینال بابالنگ دراز رو خریدم.اون وقتها از جرویس بدم می اومد فکر می کردم با تقلب جودی رو صاحب شده اما حالا دلم براش می سوزه،دلم برای کسی که نمی تونه خودش باشه چون طبقه اجتماعیش اجازه نمی ده می سوزه.حالا کمی ملایم تر راجع بهش فکر میکنم و حتی گاهی بهش حق میدم شاید اگه منم مثل اون تو یه همچین مخمصه ای گیر می کردم همین کارو میکنم هر چند یه نوع فریبکاریه...

شنیده ام که قرار است بیایی

 همیشه می گویند قرار است بیایی

همه چیز را انداخته اند گردن آمدن تو

می دانی خنده دار است.می دزدند،می چاپند،می کشند،دروغ می گویند،تهمت می زنند،متنفرند از همدیگر اما همه چیز را می اندازند گردن تو،اینکه قرار است یک روز بیایی و به سلامتی باز سنگین این همه کثافت و کثافت کاری را بکشی به دوشت و مثل فرشته مهربان پینوکیو دارکوبها را صدا کنی و دماغهای تا اوج رفته از دروغ و درو روئی و تهمت را کوتاه کنی.فکرش را بکن اگر قرار می شد برای هر کار غلطی که انجام می دهیم دماغمان دراز می شد الان از چند ده کیلومتری هم نمی توانستیم رد شویم چون دماغهامان می رفت توی چشم همدیگر.خنده دار نیست؟هر کاری دلمان می خواهد می کنیم و منتظریم تو بایک چوب جادو بیایی وردی چیزی بخوانی و همه چیز را عوض بکنی و اینجا بشود خود خود بهشت!دیگر هم کسی به کسی آزاری نرساند.ببین مردانه لا اقل تو یکی بیا و مردانه بنشین به حرفهام گوش کن و برو به خدا بگو که"انسان ماندن و انسان زیستن در این دنیا چقدر سخت است"

نمی دانم چرا امروز بیشتر از هر روز دیگری دلم میخواهد بیایی و منتظرم که بیایی.با وجودی که نمی دانم چه می شود اما حتم دارم بدتر از این نمی شود به امتحانش می ارزد نه؟؟؟

شکو امروز زنگ زد؛دلتنگ بود و مثل همیشه همون اول کار پرسید خاله نشدم؟!خیلی حرف زدیم از بی طاقتی مادرش گفت که تهران تنهاست و به خصوص اگه خواهر کوچیکه ش شیفت باشه زنگ می زنه و هی گریه میکنه... میگفت عید غدیر قراره عروسی کنه و خیلی دلش می خواد منم باشم.راستی که دلم برای نگاههای مهربونش تنگ شده من و شکو از اون دوستای جدا نشدنی بودیم اصلا همیشه حتی حالا که کنار هم نیستیم هم هر وقت یه جایی توی مغزم ارور می دم انگار مغزم باهاش تماس گرفته باشه پیداش میشه شکو از اون آدمایی هست که یه جای ویژه پیش خدا دارن از اونایی که خدا تو نگاهشون پیداست...آروم مهربون دوست داشتنی... 

پ.ن:یه وقتی توی خوابگاه به منم همینو می گفتن...چقدر از اون سالها گذشته...چقدر من عوض شدم 

پ.ن:خدا به من کمی همت بده من لینکدونی درست کنم برای خودم زشته...