X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

چهارشنبه 13 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 01:05 ق.ظ

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

اصلا یه جور دیگه ست...از اون مراقبت ها،حفاظت ها وتحویل وسایل که می گذری انگار وارد یه جای دیگه یه فضای دیگه می شه،انگار مال اینجا نیست.قلبت پر می کشه،دست خودت نیست،اشک مثل یه چشمه آب از گوشه چشمات جوش می زنه و می یاد بیرون و تو تا رد گرمش روی گونه ت نشینه حتی نمی فهمی چطوری و چرا...گاهی هم دلت خیلی خیلی گرفته و هیچکی رو نمی خوای و هیچکی رو محرم نمی دونی...اصلا می ری اونجا که فقط گریه کنی،خجالت هم نمی کشی،تکیه می دی به یکی از ستون ها دور از جمعیت که داره فشار میاره ضریح رو بگیره چشم می دوزی به رو به رو اول آروم آروم و بعد بلند بلند گریه می کنی هیچکس کاری بهت نداره،هیچکس نمی گه چرا،هیچکس با تعجب نگاهت نمی کنه هیچ جای دیگه ای اینطور نیست حتی گوشه اتاق خوابت...بی خود نیست که هر وقت دلت پر می شه،دلت یه غریب آشنا می خواد...دلت امام رضا میخواد...  

پ.ن:این رو برای ۸/۸ آماده کرده بودم اما عوض کردن خونه برنامه م رو به هم ریخت

همسری رفته ماموریت،این وقت سال تو این بارون،تو این آنفولوآنزا،اونم شمال...منم خونه بابایی هستم....

این روزا همسری بی حوصله ست،به همه چی شک می کنه،نمی شه باهاش حرف زد و فقط هم با من اینطوریه.از هر جایی می خوره سر من خالی میکنه و براش مهم نیست کجا باشه یا جلوی کی و من دلم از این موضوع خیلی پره.دو روز تموم که تو فکرای ناجور بودم که بابایی آرومم کرد،خب راستش برای من که تا حالا ندیدم بابایی جلوی کسی به مادری تشر بزنه خیلی خیلی سخته که همسری جلوی خانواده ش باهام بد حرف بزنه...اما مدل تربیت اونا اینطوریه،کسی به همسری یاد نداده نباید شان همسرش رو جلوی خانواده خودش پائین بیاره.از همه چی ایراد می گیره و من دیگه دارم صبرم رو از دست می دم. نمی دونم به چه سازش باید برقصم ماموریت می ره اگه زنگ بزنم می گه چرا اینقدر زنگ می زنی که رسیدی و چکار می کنی زشته جلوی همکارام تو ماموریت بعدیش زنگ نمی زنم که مزاحمش نشم و زشت نباشه داد و هوار راه می اندازه که نمی گی شاید ماشینش تصادف کرده باشه ببینم رسیده یا نه.منم آدمم مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره به خدا امسال سر بیماری مادری و بابایی اونقدر اوضاع روحیم خراب شده که دیگه کم آوردم.یه اعتقادایی داره که برام قبولش سخته.واقعیتش وقتی می بینم اگه مردی با زنش بد رفتار می کنه همسری دلش برای زنه می سوزه یا مرده رو راهنمایی می کنه حرص می خورم چون تو شرایط مشابه خودش دقیقا همون برخوردا حتی گاهی شدیدترش رو داره...نمی دونم غیر از صبر چکار کنم،آخه صبر تنها هم فایده نداره...برام دعا کنین نمی خوام زندگیم خراب شه... 


روزی را می خواهم آسمان ها همه آبی و دل ها همه سبز

خانه سبز رو دوست داشتم خیلی هم دوست داشتم بازی خسرو شکیبایی رو هم همینطور عاشق خلوتهای دو نفره ش با فرید روی پشت بام بودم...من سر تموم شدن چند تا فیلم دلم تنگ شد که ادامه نداره یکیش همین خانه سبز بود.یه چیزی توی گلوم انگار رسوب کرد.بیژن بیرنگ و مسعود رسام سهم زیادی تو شکل گیری بخشی از خاطره ها و شخصیت من دارن و حالا مثل خورشیدی که اول ورز طلوع میکنهو آخرش غروب،غروب مسعود رسام هم رسید،مثل غروب خیلی از آدمایی که گوشه ای از خاطرات همه ما مال اوناست...روحش شاد و یادش گرامی. 


خواهر همسری چند ماه پیش عروس شد خیلی بهش توصیه کردم که یه دکتر زنان خوب پیدا کنه و تحت نظر باشه،مواظب ناراحتی های متداولی که متاسفانه بازم زنها فقط دچارش می شن باشه و فعلا برای بچه دار شدن اقدام نکنه...ولی مثل بقیه توصیه هایی که تا حالا کردم و اونا هم با عملی نکردنش نشون دادن جای من کجاست این توصیه رو هم جدی نگرفت و حالا هم بارداره وقتی شنیدم خیلی دلم براش سوخت گناه داره اون یکی خواهر همسری گفت خیلی نارحت بوده و گریه می کرده و گفته من بچه نمی خواستم و....حالا خدا کنه بچه ش پسر باشه آخه خیلی پسردوست داره