X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

سه‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:08 ب.ظ

دستور زبان عشق

دو سال پیش همچین روزی رو یادته؟شاید آره شایدم نه اما من خیلی خیلی خوب یادمه

.

.

.

صبح رفته بودم آرایشگاه تا برای فردا دوباره وقت رو هماهنگ کنم،ساعت 3 اومدی دنبالم رفتیم لباس عروس رو بگیریم که کمی معطل شدیم چون هنوز آماده نشده بود و شب تو و خانواده ت اومدین خونه ما ... چه شب قشنگی بود اون شب،توی چشمات برقی بود که شادی عجیبی به دلم می بخشید،توی لبخندت چیزی بود که انگار می گفت پشیمون نمی شی از اینکه بهم اعتماد کردی،اون شب همه م ی ر ق ص ی د ن  و ما فقط نگاه میکردیم قرار گذاشتیم برای فردا ساعت 8 بیای دنبالم بریم آرایشگاه و اون آخرین شبی بود که من دختر بزرگ بابایی توی اتاق خودم بین همه وسایلی که روی هم تلنبار کرده بودم خوابیدم،آخرین شبی بود که فارغ از بار مسولیت توی خلوت خودم شادی و غم رو با هم داشتم،هم بغضی داشتم به اندازه تموم غمی که توی چشمای بابایی و مادری بود و هم می ترسیدم گریه کنم و فردا یه عروس باشم با چشمای پف کرده.صبح با یه دلهره بزرگ،با یه غم تموم نشدنی از چشمای خیس بابایی و مادری دل گرفتم و اومدم تا با تو قدم تو راه زندگی بذارم.توی این دو سال روزا ی سخت و تلخ و دعوا کم نبودن اما روزای شادی و همدلی خیلی خیلی بیشتر بوده و هستن.توی این دو سال شاید گاهی به خودم تشر زدم که چرا ولی بعد با دیدن تو که هیچ وقت دلت نخواست آب توی دلم تکون بخوره به زندگی امید پیدا کردم.تو این دو سال شاید گاهی با حرفا و لجبازیام رنجونده باشمت اما همیشه سعی کردم همراه خوب و همسفر مناسبی باشم .گاهی قلبم می شکست و کلی طول می کشید بشینم تکه هاش رو دوباره سر هم کنم و تو اذیت می شدی از طولانی شدن این شکسته بندی اما باز هم شک نکردم به اینکه تو برای من قابل اعتماد ترین مرد دنیایی...

مرسی که کارت رو یه روز زودتر تعطیل کردی و خودت رو رسوندی تا دومین سالروز عروسیمون رو کنار هم باشیم 

تازه رسیده بودیم مشهد یه سفر هوایی و بی نظیر و یه جای باصفا و زیبا نزدیک حرم ...داشتیم شام می خوردیم که با خبر 20:30 لبخند روی لبام خشکید باورش خیلی سخت بود اما واقعیت داشت مثل همه اتفاقای دیگه ای که باورش سخته افتاده بود بغض کردم و اشک تو چشمام حلقه زد نتونستم بقیه شامم رو بخورم.خبر درباره مرگ کسی بود که با شعرهاش زندگی کرده بودم کسی که اینبار روز مبادایش بود و روز مبادایش خیلی زود رسیده بود.انگار چیزی توی دلم از آن بالایش افتاد و شکست،با صدایی مثل صدای شکستن یه شکستنی خیلی دوست داشتنی که باید مواظبش می بودی و حالا شکسته بود.نمی دونم هیچ جای دنیا شاعری هست که سورش نوجوان راه انداخته باشه،که دکترای ادبیات داشته باشه،که یک تفاوت ساده در حرف رو فهمیده باشه و براش گلها همه آفتابگردان باشن ،که "قیصر" باشه؟؟؟نمی دونم...قیصر عزیز دیدن عکس تو با اون نوار سیاه لعنتی کنارش که تائید اون خبر تلخ بود،دیدن عکس تو که نمی دونستم توی عکس داری کی یا کجا رو نگاه می کنی گوشه گوشه خیابانهای شهر مثل این بود که یه دست آهنی داره قلبم رو محکم فشار می ده و کاری ازم بر نمیاد....جای تو هنوز خیلی خالیه استاد و رفتن تو هنوز غیر قابل درک.هنوز منتظرم یکی از این هفته هایی که همشهری جوان می خرم معرفی از کتاب جدیدت ببینم یا گفتگویی از حبیبه جعفریان با تو ...حیف!

وقتی اومدیم تهران مراسم تشییع تموم شده بود و من موندم و یه حسرت همیشگی....روحش شاد و یادش گرامی

(فوت قیصر امین پور عزیز بدترین و تلخ ترین حادثه ماه عسل ما بود)

آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد 

پ.ن1)کار جمع آوری وسایل به لطف و کمک مادری و خواهرا و همت عالی خودم دیگه داره به آخراش می رسه و فقط کتابا و مجله هام مونده که چاره اونام دو کارتن خالی جای پفکه!!!

پ.ن2)وقتی اومدیم تو این خونه چون انبار نداشت مجبور شدم همه کارتن ها رو تو هم جاسازی کنم و بذارم گوشه اتاق خواب و یه پرده بکشم روش.هر کی می اومد خونه مون می گفت اینا رو بردار از اینجا زشته،جا گرفته و از این حرفا...الان که همه وسایل رو هر کدوم تو کارتن خودش چیدم و دردسری بابت چیدمان وسایل پیدا نشد به خودم آفرین می گم که به حرف کسی گوش نکردم و از شر کارتن ها خلاص نشدم

پ.ن3)امروز رفتم کادوی همسری رو خریدم و با دوست جون جونی مدرسه و خونه و دانشگاه و همه جاییم خداحافظی کردم دادم یه پادری خوشگل دوخته واسه جلوی گاز!!!

پ.ن4)از طرف اداره همسری بهمون خونه می دن و خدا رو شکر اونجا هم خرج کرایه خونه نداریم فقط دو تکه کمد و بخاری رو می ذارم خونه پدری

پ.ن5)تولد بابایی نزدیکه و من نمی دونم چی باید بخرم براش!گیج می زنم یعنی .شاید یه شلوار خریدم نمی دونم.امان از این ماه آبان با این همه اتفاق کادو طلب!