X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

یکشنبه 3 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 06:51 ق.ظ

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

همسری امروز رفت مسافرت.هفته اول شروع کار تو یه شهر دیگه و خیلی دور. منم موندم تا به کمک مادری و خواهرام وسایل رو بسته بندی کنم.این آخرین هفته ای هست که تو این خونه هستم خونه ای که زندگیم رو توش شروع کردم، دعوا کردم، دلخور شدم، گریه کردم، خندیدم، شاد شدم...حالا باید ازش خداحافظی کنم...دلم داره تنگ می شه از همه جاش فیلم گرفتم برای روز دلتنگی.دیروز برای خداحافظی همسری با بابایی و مادری رفتیم اونجا اونا هم غمگین بودن اما چه میشه کرد گاهی آدم باید دل بکنه و بره تا از زندگی عقب نمونه.پدر و مادر وبرادر همسری رو هم جمعه دعوت کردیم گودبای پارتی!خواهر بزرگ همسری هم با بچه هاش اومده بود خداحافظی. این خواهر شوهر من خیلی نازنینه.با وجودی که گرفتاریش از خیلی از آدما ی دیگه بیشتره ولی همیشه خبر ما رو میگیره...

هفته پر ترافیکی داشتم و برای همین نتونستم خیلی بنویسم از دعوت گرفتنهایی که موند برای این روزای آخر تا خداحافظی با دوست و آشنا و فامیل...روزای سخت و مزخرف خداحافظی دارن به آخر می رسن.توی عمرم از هیچی به اندازه خداحافظی بدم نیومده...


 

دلم برات تنگ می شه خونه قشنگم خونه ای که همه دردها و دلتنگیا و غصه ها و اشکام رو دیدی.دلم برات تنگ میشه سنگ صبور روزای تلخ...دلم برات تنگ می شه...دلم برای تک تک ثانیه های با تو بودن تنگ میشه...