X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

یکشنبه 19 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 12:39 ب.ظ

آقای فرشته نجات

یکشنبه:

از پنج شنبه هی دارم می نویسم و نمی رسم تایپ کنم امروزم اونجوری که به نظر میاد یه سرمای بدی دارم میخورم می خواستم برم آرایشگاه که فعلا کنسل کردم چون نمی تونستم یکی از دوستام(آنی)عروسی کرده هنوز نتونستم دعوتش کنم یه ور ذهنم میگه دعوتشون کنم رستوران اما می ترسم یه برداشت ناراحت کننده داشته باشه آخه این دوستم خدای اینه که از حرفا و کارای عادی برداشت غلط بکنه!مرضیه هم زنگ زده بود که بریم دیدن مادری آخه عیادت مادری نیومده بود.گفتم فردایی پس فردایی هر وقت شد می ریم.

پ.ن1:بلفی عزیز امیدوارم فندق همیشه خوب و سر حال باشه و نی نی کوچولوی تو راه هم هیچ مشکلی نداشته باشه

پ.ن2:چرا هیچی منو ذوق زده نمی کنه؟

شنبه:

اولین خبر خوش امروز اینکه خواهری بالاخره مدرکش رو آورد وبرامون شیرینی خرید.داره درس می خونه که امسال آزمون کانون وکلا که آذر ماه هست قبول بشه. من که با درس خوندن به جایی نرسیدم و دستم به هیچ جا بند نشد خدا کنه اون موفق باشه تا بابایی و مادری خوشحال بشن.کادو براش یه پارچه خوشگل خریدم دادم بهش.با وجودی که من بزرگترم و دستم حسابی تو جیب همسریه ولی بازم خواهری همیشه یه قدم جلوتر از منه و خجالتم میده همیشه یه جورایی جور همه غرغرای منو کشیده از خدا همیشه براش بهترینا رو می خوام...

امروز هم کمی دلم گرفته بود هم کمی گریه کردم راستش همسری قراره به خاطر شغلش منتقل بشه به یه شهر دیگه و من از همین حالا دلم برای مادری و بابایی تنگ شده اخه از وقتی ازدواج کردم هفته ای دو سه بار می دیدمشون و حالا که دارم دور میشم نمی دونم چطوری خودمو آروم کنم...

طرف غروب دختر عموم زنگ زد از وقتی بچه ش به دنیا اومده خونه ما نیومدن.قرار شد شب بیان و اومدن پسرش خیلی تپل و خوشگل شده با چشمای خاکستری و آبی مثل رنگ چشمای مادرش.مهتاب به خاطر دوستش خیلی ناراحت بود می گفت دوسال پیش پسر یه ساله ش رو تو یه تصادف از دست داده و برای فراموش کردن داغ پسرش سریع باردار شده و یه دختر کوچولو به دنیا آورده دخترش مادرزادی لب بالاییش ترک داشته(دکتر گفته بوده به خاطر استرسی که مادر زمان بارداری داشته اینطوری شده طفلی)خلاصه نمی تونسته خوب شیر بخوره و شیر مادر توی ریه ش جمع شده اینا دیر فهمیدن توی بیمارستان بستریش می کنن ولی دیروز فوت کرده بود...واقعا خدا صبرش بده ....

جمعه:

دیشب با همسری رفتم خونه پدر شوهرم آخه 20 روزی میشد خودش تنهایی می رفت دیدنشون.گفتم تا حرفی در نیومده دیداری تازه کنیم بی خبر رفیتم که به زحمت نیفتن.اونا هم دقیقا غذای مورد علاقه من با کدو رو درست کرده بودن که 2روز بود دلم می خواست.خواهر همسری گفت این یعنی مادر شوهرت دوست داره ها!

امروز صبح همینطوری که بیدار شدم هوس مسافرتی به سرم زد 6 ساعته!به همسری که گفتم در راستای اینکه به هیچ حرف من نه نمی گه بعدا ز20 دقیقه آماده رفتن شدیم تا حالا فقط ازدوستان شنیده بودم شهر باستانی و قشنگیه..بساط چای و صبحانه و میوه رو چیدیم و به راه افتادیم توی راه یه چیزی که خیلی به چشم می اومد تلاش دولت محترم و وزارت عالیه راه بود در کمر همت بستن به برداشتن هر گونه کوه و پیچ ودره از سر راه ملت(تورا سپاس ای مهندس!)

راستش من از این مسافرای تو راهی خیلی می ترسم نمی دونم شایدم دچار نوعی توهم شدم و خبر ندارم. واقعیتش اینه که از بس توی روزنامه و تلویزیون و مجله می نویسن فلان کسک با تاکسی و مسافر کشی زنها رو می دزدیده و ال می کرده و بل توی مسافر کشهای شخصی نمی شینم تاکسی هم که سوار می شم می چسبم به در تاکسی که اگه بلایی نازل شد منم خودمو نازل کنم از ماشین(!!!!)این رو هم شنیدم که بعضی جاها مسافرای توراهی سوار ماشین یه بخت برگشته می شنو با هم همون حکایت بالاازاونا هم می ترسیدم بنابراین....امروز توراه که می رفتیم یه زن مسن و یه پسر بچه کنارجاده ایستاده بودن.همسری که گفته بودم دلش نازک و مهربونه گفت بذار سوارشون کنم که اینجانب مانع شدم و  هزار دلیل آوردم که آخه اگه چاقو گذاشتن زیر گلومون چکار می کنی تک و تنها توی این راه غریب...(من واقعا متاسفم فضا اونقدر نا امنه که آدمی مثل من باید از سوار کرده یه پیرزن بترسه)رد شدیم و رفتیم کمی بعدش شاید 5-6 دقیقه هم نشد اسب سپید مهربانی همسری افتاد به تته پته..ریپ می زد وگاز نمی خورد و خاموش می شد توی یه سر بالایی بد هم گیر کرده بودیم هر کی هم رد می شه عین مشنگها به ما زل می زد و می رفت جاده خلوت بود و منم مدام صلوات می فرستادم.دل توی دلم نبود که اسب سپید راه افتاد با سرعتی معادلDial-upدر مقابل ADSL خودمون رو از جاده کوهستانی نجات دادیم و آقای اسب سپید توی یه جاده هموار ایستاد و هر چی نازش کردیم از جاش تکون نخورد.هی ماشین رد می شد و کسی به ما محل نمی ذاشت.تا اینکه یه آقایی ایستاد بنده خدا فکر کرده بود بنزین تموم کردیم می خواست بهمون بنزین بده می گفت سر از کار ماشین شما در نمی یارم.خلاصه هی موندیم هی هیچی نشد تا اینکه بالاخره گفت من سیم بکسل دارم تا شهر می رسونمتون حالا چقدر به شهر مونده؟30 کیلومتر همسری هم تا حالا تجربه نداشت هی صلوات می فرستادم تو دلم و دعا می کردم اتفاقی نیفته.رسیدیم و آقای فرشته نجات رو اونجا همه می شناختن و یه عالمه تعمیرکار دور اسب سپید جمع شدن.کار اسب سپید خیلی طول کشید و آخرش گفتم باید پمپش عوض بشه و باید بمونین تا مغازه ها باز بشن.آقای فرشته نجات علی رغم اصرار ما به رفتین به رستوران با موبایل همسری به خونه ش زنگ زد(خودش موبایل نداشت خوش به حالش)و مارو برد خونه ش حالا ساعت چند بود؟3بعد از ظهر بعدش هم رفت وبرامون کباب خرید(آخه خانمش می خواسته بوده!برامون کباب درست کنه یخ مرغه آب نشده بوده!)دوبراه همسری و آقای فرشته نجات رفتن تعمیر گاه و خانم آقای فرشته نجات کلی دلش برای ما سوخت. نیم ساعت بعد برگشتن و اسب سپید موقتا درست شده بود.چایی خوردیم وراه افتادیم که برگردیم...

پ.ن1:چی؟بله هیچ جای باستانی رو ندیدیم!!!!!!!!!نخند

پ.ن2:به همسری گفتم خدا می خواست بهمون نشون بده تو راه موندن چقدر بده و چقدر خوبه هنوز بعضی آدما هستن که کمک کردن رو به ترسیدن ترجیح میدن.خدا رو شکر آقای فرشته نجات فکر نکرد منو همسری شارلاتان هستیم.هر چی ما تشکر می کردیم می گفت تا باشه از این کمکهای بدون چشمداشت باشه.تازه 2-3 ساعت بعدش زنگ زد ببینه اسب سپید خوبه و تا کجا رسیدیم.وقتی اومدیم خونه همسری بهش زنگ زد.میخوایم تو یه فرصت مناسب یه کادوی خوب بگیریم و بریم بهشون سر بزنیم برای تشکر از آقای فرشته نجات...

پ.ن3:ور بد ذهنم(به قول کلاریس)حتی همون وقتی هم که خونه آقای فرشته بودیم نق می زد که نکنه کاسه ا ی زیر نیم کاسه باشه شما هم که به کسی نگفتین کجا میاین..سر به نیستتون نکنن!!!!!!!!می گم نکنه پارانویا گرفته باشم؟؟؟؟