X
تبلیغات
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 01:09 ب.ظ

سال امتحان

اردیبهست ماه بود که بابایی مریض شد.اردیبهشت واسه همه مون جهنم شده بود.تو همه این 25سالی که زندگی کردم بابای همیشه بود و خوب بود.مثل یه کوه محکم و استوار،عاشقانه دوستش داشتم و اینو هر کسی که منو می شناخت می دونست و البته بیشتر بابایی بود که با همه ناز و اداهای دخترانه من میساخت،همیشه رابطه من و بابایی یه جور دیگه بود و نبودن بابایی،بستری شدنش مثل یه شوک بزرگ توی زندگیم بود.روزای خیلی بد و وحشتناکی بود.روزایی که هیچکس نمی تونست آرومم کنه و بابایی هم دوست نداشت اونجوری ببینمش چون لاغر و شکسته شده بود و من داشتم دیوونه می شدم.

به هم ریخته بودم خیلی به هم ریخته بودم و کاری از دستم بر نمی اومد تا اینکه بابایی برگشت با یه غم خیلی بزرگ توی چشماش فکر می کردم هیچوقت خوب نمی شه،فکر می کردم برای همیشه بابای مهربون و عزیزم تبدیل شده به یه آدم ساکت و گوشه نشین غمگین ولی گذشت زمان همه چی رو درست کرد و بابایی روز به روز بهتر شد....

بعد از بابایی نوبت مادری بود که یه غده تو رحمش پیدا بشه و مجبور بشیم عملش کنیم.دکترش گفته بود اگه سریع عمل نکنه و رحمش رو در نیاره غده ها سرطانی می شن و به همه جای بدنش سرک می کشن و باز دعا بود و اشک وغصه و فرو کردن هر چی مصیبته توی این دل بیچاره...کلا من آدمی هستم کمتر اهل درد دل،جلوی مشکلات کوتاه نمیام و تا حالا پیش نیومده اتفاقی توی زندگی م اتفاقی دسپاچه م بکنه.

غصه مادری باز بابایی رو از پا انداخت اما با هر ترفندی بود به کمک خاله و همسری بدون اینکه کسی بفهمه(حتی بابایی که امضای رضایت رو داد هم بهش نگفتیم عمل چه ساعتیه)مادری رو عمل کردیم و بعد از به هوش اومدن مادری بابایی رو خبر کردیماینطوری بار استرس فقط رو دوش من و خاله و همسری بود.خیلی خودم رو کنترل کردم نمی دونم چی تو این وجود لعنتی من هست که با وجود بسیار بسیار نازنازی بودن مانع کیشه بذارم کسی متوجه غصه ها و دلشوره هام  بشه.خیلی بده همیشه سنگ صبور باشی ولی دلت نخواد کسی سنگ صبورت بشه.ولی وقتی رفتیم تخت مادری رو از اتق عمل با کمک پرستار تحویل بگیریم بغضم شکست به خاطر معصومیتی که توی صورت مادری بود،به خاطر همه سختی هایی که اون و بابایی کشیده بودن اما هنوز ندیدم به کسی حرف بدی زده باشن،انتظار بیخودی از کسی داشته باشن یا بد کسی رو خواسته باشن اما نمی دونم چرا امسال هر چی بلا بود(حالا یا آزمایش یا امتحان یا هر چی...)سر اونا اومد.

مادری و بابایی از اردیبهشت هیچ جا نرفته بودن و دیشب اینجا بودن اینجا بودن و بابایی برعکس همه ماههای گذشته خودش کباب درست کرد و غذاشو کامل خورد،مادری از ته دل خندید و خواهرام شاد بودن...یادمه تو اون روزای سخت یه بار به همسری گفتم از بس روزا و شبا رو با استرس به هم وصل کردم دارم دیوونه می شم گفته بودم خدا یعنی میشه این روزای سخت تموم بشه؟خوبی زندگی اینه که می گذره و با گذشت زمان حتی اگه شرایط عوض نشه کهنه  می شه و وقتی یه چیزی کهنه شد تحملش راحت تر میشه.

پ.ن1)دعا:

خدایا درسته که زندگی بدون مشکل معنی نداره اما وقتی گرهی تو زندگی  کسی می اندازی صبر هم بهش بده و راه باز کردن گره رو نشونش بده

خدایاکاری کن همه ما تو لحظه های سخت زندگی مون غیر از تو که همیشه هستی یه کوه محکمو صبور داشته باشیم که پشتمون بهش گرم باشه

خدایا بهمون یاد بده زندگی رو ساده بگیریم و ساده بگذرونیم و صبور باشیم چون وقتی صبوری حتی سخت ترین شرایط هم آزار دهنده نیستن فقط یه موقعیت سخت قابل عبور می شن

خدایا کمک کن بهت" ایمان" داشته باشیم به اینکه میتونی هر کاری بکنی

پ.ن2)یادم رفته سیاست رو تحلیل کنم و دلم برای خود سیاسیم تنگ شده اونوقتا اونقدر روزنامه ومجله بود و اونقدر توی سرمون سیاست می چرخید که....اتفاقای بعد از ا ن ت خ ب ا ت و اعترافای مسخره ای که از ح ج ا ر ی ا ن و ا ب ط ح ی گرفته بودن همه دنیای سیاسی منو خرا بکرد روی سرم تصورش هم سخته آدمایی مثل ح ج ا ر ی ا ن که تا دم مرگ رفتن که توی آ ف ت ا ب ا م ر و ز نظریه می داد داد میزد تا فرهنگ سیاسی مردم بهتر بشه اینطوری به غ ل ط کردن بیفته.دلم میخواد بدونم آدمایی که ش ک ن ج ه ،ب ا ز ج و ی ی ،د ا د گ ا ه و ز ن د ا ن رو بارها به خودشون دیدن چرا باید رو همه گذشته شون خط بکشن چرا؟

پ.ن3)یکی از هم اتاقیای دانشکده شماره م رو پیدا کرده بود زنگ زد اونم ازدواج کرد خیـــــــــــــــــــــلی بچه بود ولی!یکی دیگه مون هم ارشد اصفهان قبول شده الان خونه شون دو خیابون با هم فاصله داره .دلم می خواد ببینمشون طاهره همیشه می گفت دلش میخواد شوهرش سیبیلو باشه(مثل این مردای دوره قاجار!)و عاشق آبگوشت...با مشت بزنه رو پیاز،پیاز رو خورد کنه!!!یادش به خیر.

پ.ن4)دلم برای بارون تنگ شده...ببار ای بارو ببار