زندگی من و همسرم
من مادر دخترکی فرشته گون هستم

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مدت طولانی هست که ننوشتم و به خاطر خیلی از مسایل نتونستم بنویسم راستش خیلی دست و دلم به نوشتن نمی ره کارا خیلی زیادن دخترک هم روز به روز به بیشتر به مراقبت نیاز داره و اصلا نمیشه سرشو شیره مالید و کاری کرد 

دوست عزیزی که به اسم لیل کامنت نوشتی من راستش نمی تونم مطمین باشم کدوم یک از دوستان هستی اینجا باید حتما کامنتا رو من تایید کنم لطفا خودت رو کامل معرفی کن

نوشته شده در تاریخ شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 توسط مادر سفیدبرفی | 3 نظر

یکی از مزیتهای اینترنت دیدن و خوندن درباره آدمهاییه که سرنوشتشون برای خودت هم عجیبه آدمهایی که اونور دنیا رو آوردن به کارایی که بعضی از ما اینجا داریمازش فرار می کنیم قصدم توهین یا بی ادبی به کسی یا عقیده ای نیست ولی راستش رو بخواید در کل به آدمایی که خودشون راهشون رو انتخاب می کنن غبطه می خورم چندین سال ژیش توی دوره دانشجویی یادمه توی room اسلام چند تا عرب و آمریکایی با هم حرف می زدن و یکی از آمریکاییها مسلمان شده بود یه دختر 19 ساله و طوری دفاع می کرد انگار با تموم وجودش اونو درک می کنه آخر مکالمه شون یکی دیگه از آمریکاییها با طعنه بهش گفت حالا که خیلی راضی هستی و دلت اسلام میخواد پاشو گم شو از آمریکا بیرون برو ایران....و اونم جواب داد با کمال میل حاضره اما چون فارسی بلد نیست و آشنایی هم نداره نمی دونه اونجا چکار کنه .... گذشت تا اینکه چند وقت پیش با معرفی یه دوست انگلیسی با یه سایت آشنا شدم تقریبا مثل فیس.........*** بوک و خب اینجا هم نمونه های زیادی دیدم..یکی اش سلما که 17 ساله ست...بهتره نوشته خودش رو در جواب اینکه پرسیدم چطور اسلام رو انتخاب کرده بخونید 

Well, When I was  younger, I went to a christian church because my  parents made me (I was not a christian) They read the Bible to me. It made no since to me, How could God have a son? Or  Why would be rest on the 7th day? It made no since, God is most powerful, He does not need to rest, or bare no children. I understood that only. Also when I was younger I did not like to show my skin, I thought that it was only for my family and my future husband, My parents took me to the beach or to a public pool, I never got in because I would not allow anyone to see my skin, even in the middle of summer I would always wear long sleeves to cover my arms, and long pants or skirts. When I got older I wanted to see what religion I believed most in and should follow, I looked up many religion, then came across Islam, From a friend I met, she lives far away now, She was Muslim and she told me about Islam and The Prophet Muhammad(pbuh) I loved what she told me and It all made more Since to me then anything else. I went home after I talked with her, and I researched it and Found many  things about Islam ,I have books on it , and I even read more online. I love the teachings of Islam, and I know it is hard, but I try my best to understand it more, I try and teach myself , How to pray, What to say in  
       Arabic,What to eat, When to wear Hijab, and a few other things.
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1390 توسط مادر سفیدبرفی | 5 نظر

بزرگترین آرزوی این روزهای من اینه که کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود اون وقت با اجازه خداوند خدا یه 12 ساعت به شبانه روز اضافه می کردم کلا برای خوابیدن و توی 24 ساعت بقیه ش هم به کارهات برسی....خیلی دلم میخواست لحظه به لحظه جملات قشنگ دخترک رو بنویسم دخترکی که حالا مامان جون و شکلات و کفش دوزک و قورباغه و هزار تا حرف دیگه رو می زنه و هر چیزی رو دلش نخواد به ما بده پشت خودش قایم می کنه و می گه پیشیه بردش...جالبترین اشتباهات لفظی هم که داره یکی اینه که به عقب می گه عبق و به نارنگی هم می گه نارگینی...جای همه وسایل خودش تو اتاق خودش و همه وسایل ضروری آشپزخانه و جای دایپر و دستمال و ...رو می دونه و فقط کافیه بهش بگی برو بیارش بدو می ره و میاره و برای خودش دست هم می زنه... 

سرم با یادگیری زبان های جدید و درس و ترجمه گرمه ... 

wish me luck duds

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 آذر ماه سال 1390 توسط مادر سفیدبرفی | 4 نظر

پر بازدیدترین صفحه اینترنتی که توسط کاربران ایرانی استفاده می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

صفحه زیبای پیوندها 

من دیوانه شدم بس که هر صفحه ای رو می خوام باز کنم این صفحه رو می بینم

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 آبان ماه سال 1390 توسط مادر سفیدبرفی | 4 نظر

روزهای سرما شروع شدن و وقت سر خاروندن هم ندارم 

امروز همسری دفترچه ارشد برام خریده و من مصمم هستم که دولتی قبول بشم هر چند خنده م میگیره با این وقت کم و نداشتن کسی که کمک کنه چطور می خوام جلو برم اما توکل به خدا حالا که دانشگاه اینجا روزانه رشته مورد علاقه م رو آورده باید تلاشم رو بیشتر کنم...

نوشته شده در تاریخ شنبه 21 آبان ماه سال 1390 توسط مادر سفیدبرفی | 4 نظر
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>
قالب وبلاگ