X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

زندگی من و همسرم

من مادر دخترکی فرشته گون هستم

پنج‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:34 ب.ظ

زندگی می گوید اما باید زیست

انگار سالهاست خوابیده ام ...

زندگی با ماجراهای فراوانش،

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛

چیست اما ساده تر از این، که در باطن

تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟



من بگویم، یا تو می گویی

هیچ جز این نیست؟»

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش.

«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را

می نگارد، یا می انگارد،

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش..

- « هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد..

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد، نهایت نیست..

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد.

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.

راست می گوید که می گوید

« یک فریب ساده کوچک »

من که باور کرده ام، باید همین باشد..

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری.

راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.

باز آگاهم کن از آنها که آگاهی

از فریب، از زندگی، از عشق

هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی..

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!

به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس

من زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن؛

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی، پری را می برد با خویش،

از کجا؟ از کیست؟

هرگز این پرسیده ای از باد؟

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟

خواه غمگین باش، خواه شاد

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست.

آه! باری بس کنم دیگر

هر چه خواهی کن، تو خود دانی

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،

این است و جز این نیست.

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!

زندگی می گوید: اما باز باید زیست،

باید زیست،

باید زیست!...

شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 12:33 ب.ظ

طلسم می شکند

بعد از مدتها دوباره برای نوشتن آمدم بماند که چقدر حرف ماند توی دلم که نزدم و بماند همه این چند ماهه

دلم برای نوشتن تنگ شده خیلی زیاد آنقدر که توی این لحظه فقط دلم میخواست بنویسم

پسرک ما هم به دنیا آمد و الان 4 ماه دو هفته شه خیلی سخت بود و هنوزم هست گذر از این روزها با دو بچه کم سن و سال و حس ناآشنایی که در وجود دخترکمان به وجود آمده دخترکی که اعتراف میکنم خیلی زود دنیای تنها و قشنگ و پدشاه گونه اش به هم ریخت و من چقدر احساس عجز می کردم تو این شرایط ...

رب اشرح لی صدری....

دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:19 ق.ظ

کالبد شکافی

بالاخره یک اتفاقی افتاد که یه تکون بده به بقیه درباره علت های این همه بد دهنی و فحاشی و تحقیر که مدتهاست بین فرهنگ ایرانی ها اومده حداقل فکر بکنه.... من نه اینهایی که دم از تمدن چند هزار ساله می زنن رو باور دارم نه اینایی که می رن تو پیج آدمای معروف هر چی از دهنشون در میاد می گن رو می فهمم وقتی نگاه می کنم می بینم فقط ایرانیا هستن که اینطوری برخورد میکنن ....   

سنگین شده ام نمی توانم درست نفس بکشم هزار تا کار نکرده دارم و کمتر از 4 هفته دیگه باقی مونده سرما خوردم و از دیشب دندونم هم درد گرفته اما حالم بد نیست ... خدایا بابت همه چی ممنون

سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:56 ق.ظ

جملات قصار

1-عکس های توی دوربین را به مامان و خواهرها نشان می دادم توی دستش یکی از این آویز های  بالای گهواره که خودش انتخاب کرده بود هست مامان میگه :اااااا اینو بزرگش کن این چیه

دخترک: "مال داداشمه" مثل داداش سارینا که فیل بود من اسب کوچولوهای مهربون خریدم واسه ش

خواهرم : کی به دنیا میاد؟

دخترک : دو ماه دیگه

2- توی ماشین نشستیم از دیدن علم ها و پرچم های عزاداری ذوق زده شده می گه وااااااااای مامان از اینا نگاه کن

میگم :اینا چیه؟

میگه مال یا حسین غریب مادره

باباش میگه زنجیرت رو پیدا کن یادته پارسال رفتیم سینه زنی

میگه پیداش کردم آررررررررره یادش به خیر تو یادته ؟

3- میگه: مامان

میگم : جانم دخترکم

میگه :من الان سه سال و چند ماهمه

میگم :سه سال و دو ماه 

میگه : داداشم دو ماه دیگه به دنیا میاد؟

میگم :آره فدات بشم

میگه :اون وقت من می شم سه سال و ... با انگشت هاش عدد 4 رو نشونم می ده و ادامه می ده اینقدر ماهم میشه؟

پنج‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:12 ق.ظ

در پای تو پیچید ساقه نیلوفر من

تا سال 86 آبان فقط مصادف با تولد مرحوم پدر بود اما درست همان سال دو مناسبت دیگر به آن اضافه شد

6 آبان ازدواج

7 آبان تولد پدر( که آن وقت ها هنوز می توانستم توی چشمهایش غرق شوم)

8 آبان فوت مرحوم قیصر امین پور 

همین می شود که توی این چند روز به ویژه از سال 89 که دیگر پدر برای تولدش کنار ما نبود دست و بالم به هیچ نوشتنی نمی رود نه شاد نه غمگین هی توی ذهنم می نویسم و خط می زنم ... 

1 -وقتی صحبت از انتخاب همسر می شود نمی شود بی گدار به آب زد راستش مهم ترین تصمیم زندگی هر آدمی است برای همین هم بود که من فرار از این تصمیم را به فکر کردن منطقی ترجیح می دادم فرار از مالیخولیای ذهنی که درگیرش بودم اینکه آخرش چه میشود اینکه پدرها و مادرها تا بخواهی ناز بچه شان را میکشند و چه بشود سالی یکبار صدایشان را بلند کنند آن هم من که دردانه بابا بودم...اما قسمت چیز دیگری بود تا من امروز با وجود همه آن تفاوت ها و اختلاف سلیقه هایی که من و همسرم با هم داشتیم همه آن روزهایی که فکر میکردم دنیا برای مان تمام شد و همین فردا باید جدا شویم احساس آرامش کنم و حتی نتوانم به این فکر کنم اگر با او ازدواج نمی کردم زندگیم الان چه رنگی داشت ... لازمه دوام یک زندگی مشترک لزوما حضور بچه ها یا مثل هم فکر کردن نیست یک جایی یاد میگیری صبور باشی و گذشت کنی چون وقتی دو دو تا چهار تا میکنی می بینی عیب هایی که تو تشخیص می دهی نه آنقدر حاد است که بشود یک زندگی را به خاطرش به هم زد و نه آنقدر غیرقابل تحمل که نشود تحملشان کرد. پس صبوری البته از هر دو طرف و اندکی گذشت نداشتن توقع زیاد از همسر (چه زن از شوهر چه مرد از خانم خانه اش) بزرگترین کلید موفقیت یک زندگی است... زندگی همه تان شیرین 

2 - برای پدرها چه می شود نوشت؟ برای سالروز تولد پدری که مدتهاست حضور سبزش در قاب چشمانم خالی ست؟ برای پدری که همه چیز بود و همه کس به نظر شما دختری که اولین رازهای زندگیش را به جای مادر توی گوش پدر گفته شبها تا قبل از رفتن به دانشگاه روی دست پدرش می خوابیده و همه فکر و ذکرش توی زندگی بودن بابایش در کنارش بوده نوشتن از پدر راحت است؟ برای پدری که تمام توقع اش از دخترش برای کادو فقط جوراب بود نه هیچ چیز دیگر؟

دلم خیلی تنگ توست خیلی حتی تنگ دعواها و قهرهایمان ... کاش دنیا کمی بیشتر به ما مهلت می داد...

3 - قیصر امین پور ، شاعر آب و آیینه ، شاعر صداقت ها ... دوستش می داشتم و سنگنین ترین خبری که تا آن زمان شندیه بودم خبر فوتش آن هم در ماه عسلم بود وقتی پای سفره شامی که برای اولین بار پخته بودم توی یک سوییت کنار حرم آقا امام رضا داشتم به جوکی که همسرم چند لحظه پیش گفته بود قاه قاه می خندیدم... یادش گرامی

در کتاب چار فصل زندگی
صفحه ها پشت سر هم می روند
هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم می روند

آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا گاه پنهان می شوند
شادی و غم نیز هر یک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان می شوند

گاه اوج خنده ی ما گریه است
گاه اوج گریه ی ما خنده است
گریه دل را آبیاری می کند
خنده یعنی این که دل ها زنده است

زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گرچه می گویند :شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را

پ.ن 1 : اول می خواستم پاشم برم از کتاب اشعار قیصر یه شعر بیارم بنویسم راستش خیلی سختم بود پا شم برم ( خو چیه شما تا حالا تنبل نشدین؟)

پ.ن 2 : برای شادی روح پدرم و قیصر  امین پور هر کسی دوست داشت یه غاتحه بخونه و یه صلوات بفرسته



1 2 3 4 5 ... 30 >>